#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_201

، کشید جیغی که پوستم را او تلاش کرد .می سوزاند به طرف من حرکت کند و دوباره . جا خالی دادم
ضربه زدم . دستانش گلویش را به چنگ گرفتند و او روی زانوهایش افتاد . دوباره و دوباره ضربه زدم ،
شمشیر هر بار عمیق تر در گردنش فرو می رفت . قطع کردن سر سخت تر از آنی بود که مفکر می کرد
. احتمالا شمشیر قدیمی کند هم کمکی به این قضیه نمی کرد .
اما سرانجام ، به اندازه ی کافی حواسم را متمرکز کردم که درک کنم او حرکتی نمی کند ، جدا . سرش
از بدنش ، درست در آنجا قرار داشت ، چشمان مرده اش به من طوری نگاه می کردند که گویا نمی
توانست چیزی را که اتفاق باور کند افتاده . هر دویمان نمی توانستیم باور کنیم .
کسی داشت جیغ می کشید و برای یک لحظه واقعا فکر کردم که آن جیغ هنوز مال . سپس بود الینا
چشمانم را بالا بردم و به میان اتاق نگاه کردم . میا در درگاه ایستاده بود ، چشمانش گشاد شده و
پوستش به سبز کم رنگی در آمده بود هر لحظه که او ، مثل این . با دیر باوری استفراغ بکند امکان داشت
ذهنم در پس ، متوجه شدم کسی که آکواریوم را منفجر کرده بود میا بوده . ظاهرا جادوی آب آنقدرها
هم بی ارزش نبود .
هنوز با قدری لرزش ، سعی کرد آیزیا روی پاهایش بلند شود . اما قبل از اینکه بتواند اینکار را به
سرانجام برساند رویش بودم . شمشیر فریاد و کشید ی در حالی که خون و درد با هر ضربه اش آشکار
می شد ، احساس می کردم مثل یک حرفه ای قدیمی هستم . آیزیا دوباره به روی زمین افتاد . در ذهنم
، من به دیدن او که گردن میسون را شکست و ادامه دادم با شدیدترین حالتی که می توانستم دوباره و
دوباره ضربه زدم ، گویا ضربه زدن با شدت کافی ، به نحوی این امکان را می دهد که خاطره ی بد از
پاک شودذهنم .
« رز » ! ! رز
، پر از نفرتم از میان توهش به سختی صدای میا را تشخیص دادم .
« رز » ! ، اون مرده
لرزان و به آهستگی ضربه ی بعدی را متوقف کردم و به بدنش نگاه کردم . سرش دیگر به بدن متصل
. او مرده بود بود . حق با میا نبود . خیلی خیلی مرده .
اتاق نگاه کردم به اطراف . همه جا را خون گرفته بود ، اما وحشت از آن واقعا روی من مستولی نشد .
دنیای من خلاصه شده بود ... خلاصه شده بود به دو کار ساده . کشتن استریگوی ها . محافظت از
. میسون نمی توانستم هیچ کار دیگری را انجام دهم .
« رز ، » میا نجوا کرد . او داشت می لرزید ، کلماتش پر از ترس بودند . او از من می ترسید ، نه
. « استریگوی ها رز » . باش . زود ، ما باید بریم
چشمانم را از او برداشتم و نگاه کردم آیزیابقایای به . بعد از چند لحظه ب ، الای جسد میسون خزیدم ، در
حالی که هنوز شمشیر را محکم به چنگ داشتم .

romangram.com | @romangram_com