#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_200

چی شده ؟ : « او فریاد زد » الینا او را با تلاش بی فایده ی دیگری تکان داد تا چه خبره. « کند شآزاد
» ؟
دوباره من بدون فکر عمل کردم . دستم به دور تکه ی بزرگی از شیشه ی آکواریوم شکسته بسته شد .
شیشه دندانه دارد و تیز بود ، به طوریکه دستم را برید .
در حالی که با حداکثر سرعت به جلو می دویدم ، شیشه ی شکسته را به سینه ی فرو کردم آیزیا ، برای
قلب نشانه رفته بودم که در تمرین به شدت برای پیدا کردنش کار کرده بودم . آیزیا جیغ خفه ای را از
میان آب بیرون داد و بر روی زمین افتاد . هنگامی که او از درد بیهوش می شد ، چشمانش در حدقه به
.چرخیدند عقب
خیره شد الینا ، به همان اندازه ای شوکه بود که من به هنگام کشته شدن میسون توسط آیزیا شوکه بودم
البته . ، نمرده بود آیزیا ، اما او موقتا برای لحظه ای افتاده بود . صورت الینا به وضوح نشان می داد که
فکر نمی کرد چنین چیزی امکان داشته باشد .
در آن لحظه زیرکانه ترین کار این بود که به طرف در و امنیت خورشید بدوم ، من در مسیر . در عوض
مخالف ، به طرف شومینه دویدم . یکی از شمشیرهای عتیقه را چنگ زدم برگشتم الیناو به طرف . زیاد
از جایم تکان نخوردم ، برای اینکه او خودش را بازیافته و داشت به طرف من حرکت می کرد .
با خشمی شوریده ، تلاش کرد تا مرا به چنگ بیاورد . من هیچوقت با یک شمشیر تعلیم ندیده بودم ، اما
آموخته بودم با هر سلاحی که به صورت موقتی پیدا کردم مبارزه کنم . از شمشیر استفاده کردم تا فاصله
ی بینمان را حفظ کنم ، حرکاتم خام و ناآزموده ، اما فعلا موثر بو . دند
نیش های سفید در دهانش برق زدند . « من اومدم که بهت بدم ... »
حرفش را قطعی کردم : « زجر ، تلافی ، پشیمانی و دردی که آرزو می کردم هیچوقت به دنیا نمی اومدم
» ؟رو
مبارزه با مادرم را به یاد آوردم ، اینکه چطور در تمام مدت در حالت دفاعی بودم . آن روش این دفعه
کارایی نداشت . باید حمله می کردم . در حالی که شمشیر را به جلو پرتاب می کردم ، سعی کردم ضربه
. هیچ شانسی فرود بیاورم الینا ای بر سر وحود نداشت . او هر حرکت مرا پیش بینی می کرد .
ناگهان ، از پشت سرش ، آیزیا ناله ای کرد ، او در حال بازگشتن بود . مختصرا به الینا کرد یعقب نگاه ،
کوچکترین حرکتی که به من اجازه ی اصابت شمشیر به سینه اش را داد ضربه . پارچه ی پیراهنش را
درید و پوست را خراشید ش ، اما نه چیزی بیشتر . با این حال ، او به خود پیچید و با وحشت نگاه کرد .
فکر می کنم شیشه ای که به قلب آیزیا فرو رفته بود هنوز در ذهنش تازه بود .
و آن چیزی بود که من واقعا احتیاج داشتم .
تمام قدرتم را جمع کردم ، شمشیر را عقب کشیده و آن را تاب دادم .
تیغه ی شمشیر به شدت و عمیق به یک طرف گردنش برخورد کرد . او فریاد منزجر کننده ی مخوفی

romangram.com | @romangram_com