#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_199
. هیچ کس بعد از این نمی توانست ادامه بدهد . می خواستم درد و رنجم را به عالم فریاد بزنم . می
خواستم تا وقتی که ذوب شوم گریه کنم . می خواستم در کنار میسون غرق شوم و با او بمیرم .
ال ، ظاهرا نا مرا رها کردی تصمیم گرفته بود که من هیچ وضعیت خطرناکی ایجاد نمی کن ، هنگامی که م
قرار داشتم ، ین او و آیزیاب او به طرف جسد میسون چرخید .
کردن و من فکر را متوقف کردم . به سادگی رفتار . کردم
بهش « ... دست ... نزن » . صدای خودم را نشناختم .
او چشمانش را چرخاند ، تسلیت می گم . « ولی تو آزار دهنده ای . حالا منظور م ... رو می فهم آیزیا تو
باید قبل از مردن . زجر بکشی » در حالی که بر می گشت ، کف اتاق زانو زد و میسون را به پشتش
. برگرداند
جیغ کشیدم : « بهش دست نزن ! » با تاثیر کمی او را تکان . او دادم مرا به عقب هل داد ، تقریبا مرا به
کوبید طرفی ه بود . تمام کاری که می توانستم انجام دهم ، ثابت نگه داشتن پاهایم و راست ایستادن بود .
آیزیا با علاقه ای تفریحی نگاه می کرد ؛ سپس نگاه خیره اش روی زمین افتاد . چوتکی لیزا از جیب کتم
پایین افتاده بود . او آن را برداشت . استریگوی ها می توانستند اشیای مقدس را لمس بکن . داستان دن
درباره ی مختلفهای ترسیدن از صلیب ها حقیقت نداشت . آنها فقط نمی توانستند به زمین مقدس
وارد بشوند . او به روی صلیب تلنگر زد و انگشتانش را بر روی اژدهای حک شده کشید .
« آه ، دراگومیرها ، » او به فکر فرو رفت ه بودم کرد شونفراموش . « . اونجا . به سادگی چی داریم ، یکی
؟ دو تا از اونا باقی موندن ؟ به سختی ارزش به یاد آوردن رو داره » . آن چشمان سرخ و وحشتناک بر
روی من متمرکز شدند . « تو کسی از اونا رو می شناسی ؟ من باید یکی از همین روزا به اونا رسیدگی
کنم . خیلی سخت نخواهد بود برای ... »
ناگهان صدای یک انفجار شنیدم . آکواریوم ترکید و همانطور که آب از آن به بیرون می پاشید ، و شیشه
را کرد ،می خرد قطعات آن به طرف من پرواز کردند . اما من به سختی متوجه . آب با هوا شدم شان
در هم می آمیخت به و شکل دایره های نامتقارن در می آمد . سپس در هوا معلق شده و پرتاب شدم ...
آیزیا به سمت . هنگامی که به آن خیره شدم احساس کردم که آرواره ام افتاد .
او هم آن را تماشا کرد ، نگاهی سردر گم ، نه ترسان . حداقل تا وقتی که آن به دور صوچیز رتش پیچید
و شروع به خفه کردنش نترسیده بود . کرد
هم ، خفگی گلوله ها درست مثل او را نمی کشت . اما می توانست سبب شود که جهنمی از رنج و درد
. را تجربه کند زیاد
دست هایش به سرعت به طرف صورتش رفتند ، در حالی که با نا امیدی تلا آب را به ش می کرد
کناری بزند . فایده ای نداشت . انگشتانش به سادگی سر می خوردند . الینا ، میسون را فراموش کرد و به
روی پاهایش پرید .
romangram.com | @romangram_com