#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_187

« نه ! داری سر به سرم می ذارم ؟ یه همچین چیزی اصلا امکان داره ؟ »
خواب های من ...
به یاد می آوردم لیزا در مورد پدیده های مورویی توجیه نشده ای صحبت می کرد ، اینکه چطور پشت
قابلیت شفا دادن افراد ، قدرت روح پنهان شده است ، چیزی که حتی هیچ کس در موردش اطلاعاتی
نداشت . معلوم می شد که بودن آدریان در خوابم اتفاقی نبوده است . او خودش از قصد سعی کرده وارد
ذهن من شود ، شاید به همان طریقی که من وارد ذهن لیزا می شدم . این تفکر مرا معذب کرد . لیزا
حتی این موضوع را به زحمت درک می کرد .
آدریان دستی به موهایش کشید و همانطور که به فکر فرو می رفت سرش را عقب برد و به چلچراغ
کریستالی اتاق خیره شد . « که اینطور . پس ... تو هاله ها رو نمی بینی ، و با مردم هم توی خواب هاشون
حرف نمی زنی . پس چیکار »می کنی ؟
« من می تونم آدما رو شفا بدم . حیوان ها و گیاهان رو هم همینطور . می تونم چیزای مرده رو به زندگی
»برگردونم .
« واقعا ؟ » آدریان به نظر تحت تاثیر قرار گرفته بود . « باید قدرشو بدونی . دیگه چی ؟ »
« اومم ، می تونم از وسوسه استفاده کنم . »
« هممون می تونی اینکارو بکنیم . »
« نه ، من واقعا می تونم اینکارو بکنم . برام سخت نیست . می تونم بقیه رو مجبور کنم کاری که می خوام
انجام بدن ، حتی کارای بد . »
چشمان آدریان برق زدند . « منم می تونم ! خیلی دوس دارم بدونم چی می شه اگر روی یه نفر مثل من
اینو امتحان کنی ... »
لیزا مکثی کرد و با حواس پرتی دستش را روی بافت فرش قرمز رنگ اتاق کشید . « تونم . خب ... نمی
»
« همین الان گفتی می تونی . »
می تونم ... ولی الان نه . دستور پزشکه ... به خاطر افسردگی و پیامدهای بعدیش ... و این منو از جادو
»جدا می کنه .
آدریان دستانش را بالا برد . « اگر بهت یاد بدم چطوری توی خواب های مردم قدم بزنی چی ؟ اگر
بخوایم باهاش رز رو پیدا کنیم چی ؟ »
لیزا با عصبانیت گفت : « ببین ... من واقعا نمی خوام دارو استفاده کنم ، اما وقتی استفاده نمی کنم کارای
دیوانه واری انجام می دم . کارای خطرناک . این بلایی که روح سر تو هم درآورده . »
آدریان گفت : « من که اتفاقی برام نیفتاده ، حالم خوبه . »
نه ، او خوب نبود . لیزا هم متوجه شد .

romangram.com | @romangram_com