#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_185

داوطلب مشتاق هم دارین ! »
آیزیا اتاق را ترک کرد و در میان سکوت حاصل ، چشمان کریستین به چشم های من دوخته شد . به
نوعی صورتش حتی از چندین ساعت پیش هم لاغرتر شده بود . گرسنگی در نگاهش موج می زد و می
دانستم که در حال حاضر نقش مکمل را بازی می کردم ، کسی که لایق برطرف کردن این گرسنگی بود
. خدایا . ما خیلی گند زده بودیم . حدس می زنم همزمان با من ، کریستین هم متوجه این شده بود و به
همین خاطر لبخند تلخی روی لبانش نقش بست . قبل از اینکه نگهبان بر سرش فریاد بزند تا خفه شود ،
گفت : « تو هیچ وقت خوب به نظر نمیای رز ! »
***
در سراسر آن روز باز هم کمی چرت زدم ، ولی آدریان به خواب هایم باز نگشت . در عوض ، درست در
لبه ی هوشیاری و خواب ، خودم را در وضعیت آشنایی دیدم : ذهن لیزا ! بعد از دو روز بی خبری ، بودن
در ذهن لیزا حسی مانند بازگشت به خانه داشت !
او در یکی از اتاق های پذیرایی کلبه بود ، اتاقی خالی . او در گوشه ی دوری از اتاق روی زمین نشسته
بود و سعی می کرد تا از دید پنهان بماند . عصبانیت وجودش را فرا گرفته بود . منتظر چیزی بود ، یا
شاید هم کسی . لحظاتی بعد آدریان وارد اتاق شد .
به حالت سلام و احوال پرسی گفت : « عموزاده » ! 78او هم کنار لیزا روی زمین نشست و بدون توجه به
شلوار گران و مجلسی اش ، زانوانش را به سمت بالا جمع کرد . « ببخشید دیر کردم ! »
لیزا گفت : « »عیب نداره .
آدریان پرسید : « تا وقتی که منو ندیدی ، نفهمیدی اینجام ، درسته ؟ »
لیزا با ناامیدی سرش را تکان داد . بیشتر از همیشه گیج و سر در گم بود .
« و اینجا پیش من نشستی ... واقعا نمی تونی متوجه چیزی بشی ؟ »
« »نه .
آدریان شانه ای بالا انداخت . « خوبه . امیدوارم به زودی بشی . »
لیزا در حالی که از کنجکاوی لبریز بود پرسید : « از دید تو چطور به نظر میاد ؟ »
آدریان سوال لیزا را با سوال دیگری پاسخ داد : « می دونی هاله ها چی هستن ؟ »
« اونا شبیه ... نوارهایی نورانی در اطراف آدمان ، درسته ؟ یکی از چیزای دوران جدیده ؟ »
« یه چیزی تو همون مایه ها . هر کسی یه انرژی روحانی داره که از مرکز وجودش به دنیای اطراف
متصاعد می شه . در واقع هرکسی که نه ، ولی خوب تقریبا همه دارن . » مکثش این تصور را برایم به
. 1۲قبلا هم توی فصل های قبلی گفته شده بود که موروی ها همدیگر را عموزاده خطاب می کنند . یه جورایی همه با هم
فامیلن در اصل دیگه ! ( مترجم )
وجود آورد که در مورد من و سایه ای که متهم به قدم گذاشتن در آن شده ام ، فکر می کند . « بر

romangram.com | @romangram_com