#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_184

کرد و قدم زنان به من نزدیک شد . روبرویم ایستاد و با چشمان سیاه و تیره اش مرا تماشا کرد . « و تو
... فکر نمی کنم به خاطر کسی بخوای اینکارو بکنی . » جلویم زانو زد و با اینکار هم قد من شد . چشمانم
را از چشمانش بر نداشتم ، حتی با وجود اینکه می دانستم این کارم مرا در معرض خطر وسوسه قرار می
دهد .
« فکر می کنم تو واقعا می خوای اینکارو بکنی ، و این حرکتت فداکاری با ارزشی نیست ! تو خودت می
خوای اینکارو بکنی . واقعا قبلا گاز گرفته شدی . » صدایش جادویی بود ، هیپنوتیزم کننده . از وسوسه
استفاده نمی کرد ، اما با این حال جاذیه ی نامتعارفی اطرافش را فرا گرفته بود . شبیه آدریان و لیزا . به
تک تک کلماتش توجه کامل می کردم . اضافه کرد : « حدس می زنم بیشتر ! » از یک بار بوده
به سمتم خم شد ، نفس هایش روی پوستم گرم بودند . پشت سرش می توانستم صدای میسون را بشنوم
که چیزی را فریاد می زد ، اما تمام تمرکز من روی این بود که دندان های آیزیا در حال حاضر چقدر به
گردنم نزدیک بودند . در طی ماه های اخیر فقط یک بار گاز گرفته شدم و آن هم مربوط به زمانی می
شد که شرایط لیزا اضطراری بود . قبل از آن به مدت دو سال لیزا هفته ای دو بار گاز می گرفت ، و تازه
الان می فهمیدم که چقدر به آن گازها اعتیاد پیدا کرده ام . هیچ چیز در این دنیا مانند گاز موروی ها
نیست ، هیچ چیز مانند آن موجی از لذت و هیجان را وارد بدنتان نمی کند ، البته بر اساس شنیده ها گاز
استریگوی ها از موروی ها هم قوی تر بود ...
. فکر کنم دیگه همتون اسپارتاکوس رو می شناسین ، همون برده ای که در روم باستان شورش به پا کرد . در آن زمان برده
هایی که با اسپارتاکوس متحد شدند حاضر شدند برای به دام نیفتادن و همچنین لو نرفتن مکان اسپارتاکوس ، خود را به جای او
جا بزنند ( مخصوصا دوستان نزدیک اسپارتاکوس ) . در اینجا نیز دقیقا منظور همین قضیه است و آیزیا با حالت تمسخر از آن ها
می پرسد : الان همتون با هم اسپارتاکوس هستین دیگه ، مگه نه ؟!! ( مترجم )
آب دهانم را قورت دادم و تازه متوجه شدم نفس هایم سنگین شده و قلبم به شدت در حال کوبیدن
است . آیزیا خنده ی آرامی کرد .
« آره . تو در حال تبدیل شدن به یه فاحشه ی خونی هستی ، اما برات متاسفم ، چون قرار نیست چیزی
رو که می خوای بهت بدم ! »
او عقب رفت و باعث شد به همراه صندلی ام سر جای خود و به سمت جلو برگردم . بدون مکث به
سمت ادی رفت و خونش را نوشید . نمی توانستم نگاه کنم ، منتهی این بار به خاطر حسادت ، نه حالت
تهوع ! میل و عطش درونم را می سوزاند . برای آن گاز بی تابی می کردم و با تمام زرپی های بدنم آن
را می خواستم .
وقتی نوشیدن خونش را تمام کرد ، به سمت در رفت تا اتاق را ترک کند ، اما لحظه ای متوقف شد و با
کلماتش مستقیما به میا و کریستین هشدار داد : « لفتش ندین . از فرصتی که بهتون دادم استفاده کنین و
خون یکی از این ها رو بخورین تا در امان بمونین . » با سرش به سمت من اشاره کرد . « حتی یه

romangram.com | @romangram_com