#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_183
تغییر قلبی از آخرین بازدید من اتفاق نیفتاده ؟ دارین زیادی زمان رو هدر می دین ، و این باعث ناراحتی
الینا شده ! اون خیلی گرسنه ست ، خودتون که می بینین ، با این حال شک دارم به اندازه ی شما دو نفر
»گرسنه باشه .
کرستین چشمانش را تنگ کرد و از لا به لای دندان های به هم فشرده اش گفت : « »گم شو !
الینا با عصبانیت به سمت کریستین آمد . « چطور جرات می کنی ... »
آیزیا با دستش الینا را عقب نگه داشت . « تنهاش بذار . این یعنی فقط یکمِ دیگه باید منتظر بمونیم ، و
مطمئنا انتظار سرگرم کننده ای خواهد بود . »
الینا انگار با چشم هایش به سمت کریستین خنجر پرتاب می کرد .
آیزیا در حالی که کریستین را تماشا می کرد ادامه داد : « راستشو بخواین ، نمی تونم تصمیم بگیرم
کدومتونو بیشتر می خوام ، منظورم برای کشتن یا بیدار کردن . هر کدوم از اینا هیجان خودشو داره »
کریستین پرسید : « خودت از شنیدن حرف های خودت خسته نشدی ؟ »
آیزیا محترمانه گفت : « نه . واقعا نه . و از انجام این کار هم خسته نمی شم ! »
او برگشت و به سمت ادی رفت . ادی بیچاره بعد از آن همه خونی که از دست داده بود به سختی می
توانست روی صندلی اش صاف بنشیند . از آن بدتر این بود که آیزیا حتی نیازی به وسوسه کردن هم
نداشت ! لبخند مسخره ای روی صورت ادی نشست و با اشتیاق منتظر گاز بعدی شد . در واقع ادی
درست به اندازه ی یک خون رسان 76معتاد شده بود .
خشم و حالت تهوع به سراغم آمد . فریاد کشیدم : « گندت بزنن . اونو ول کن ! »
آیزیا نگاهش را به سمت من برگرداند . « ساکت باش دختر . تو به اندازه ی آقای اُزرا برای من سرگرم
»کننده نیستی .
غرولند کنان گفتم : « جدا ؟ اگر من اینقدر حالتو به هم می زنم چرا برای اثبات نکته ی مسخره ت از من
استفاده نمی کنی ؟ منو به جای اون گاز بگیر . منو سرجام بشون تا بهم نشون بدی چه گردن کلفتی
»هستی !
. : feederقبلا در جلد یک به این افراد اشاره شده بود . معمولا خون رسان ها انسان هایی هستند که با میل خود اجازه ی
تغذیه ی موروی ها از خونشان را می دهند و در اکثر مواقع بعد از چندین بار تکرار این عمل به گاز خون آشام ها معتاد می
شوند . ( مترجم )
میسون گفت : « نه ! از من استفاده کن . »
آیزیا چشمانش را چرخاند . « خدای خوب . چه تقدیر با شکوهی . شما همالان تون اسپارتاکوس 77هستین
دیگه ، مگه نه ؟ »
او از ادی فاصله گرفت و به سمت میسون رفت . دستش را زیر چانه ی او گذاشت و سرش را بالا آورد .
گفت : « اما تو ... واقعا نمی خوای اینکارو بکنی ! به خاطر اون دختره این حرفو زدی ! » میسون را رها
romangram.com | @romangram_com