#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_182
« راستشو بخوای نمی دونم . همه اطرافشون نور و روشنایی دارن ، به غیر از تو . تو به جاش سایه داری
... و از لیزا گرفتیش . »
بیشتر از قبل گیج شدم . « متوجه نمی شم ! »
گفت : « الان نمی تونم درست توضیح بدم . دلیل اینکه من اینجام اون موضوع نیست . »
چشمانم با تعجب رو به موج های آبی و خاکستری باز شدند . « تو به یه دلیلی اینجایی ؟ ... تو تصادفی
»اینجا نیستی ؟
یک قدم به سمتم نزدیک تر شد و دستم را گرفت که مجبورم می کرد نگاهم را به او بدوزم . تمام شوخ
طبیعیش از بین رفته بود . در حال حاضر به شدت جدی بود . « »تو کجایی ؟
با تعجب گفتم : « اینجا ... درست مقل تو ! »
آدریان سرش را تکان داد . « نه ، منظورم این نبود . توی دنیای واقعی ، کجایی ؟ »
دنیای واقعی ؟ ناگهان در اطرافم ساحل و موج ها محو شدند ، مانند صحنه هایی از فیلم که دوربین از
حالت زوم خارج می شد . لحظه ای بعد همه چیز از حرکت ایستاد . به ذهنم فشار آوردم . دنیای واقعی .
تصاویر به طرفم هجوم آوردند . صندلی ها ، نگهبانان ، دستبندهای لاستیکی .
به آرامی گفتم : « توی یه زیر زمین ... » همانطور که همه چیز را به یاد می آوردم ، ذهنم با هشدارهایش
زیبایی آن لحظه را از هم پاشید . ـ« وای خدای من ، آدریان . تو باید به میا و کریستین کمک کنی . من
»نمی تونم ...
آدریان محکم تر دستم را فشرد . « کجا ؟ » دنیا دوباره از دور شروع به سوسو زدن کرد ، و اینبار مجددا
همه چیز در حالت زوم قرار نداشت . آدریان قسمم داد »کجایی رز ؟ : «
دنیا در حال به هم ریختن و آدریان نیز در حال دور شدن بود . « توی یه زیرزمین ، توی یه خونه ، توی
» ...
او رفته بود و من بیدار شدم . صدای باز شدن درب اتاق باعث شده بود به دنیای واقعیت برگردم .
آیزیا همراه با النایی که در دستانش طناب داشت ، وارد اتاق شد . وقتی او را دیدم به زور جلوی خنده ام
را گرفتم . آیزیا مغرور ، پست فطرت و شیطانی بود . اما باید هم همینطور می بود ، رهبر گروه ها
اینچنین هستند . او قدرت و استقامت لازم را داشت تا هر وقت بخواهد مجدد چهره ی ظالمش را روو
کند ، چه من بخواهم ، چه نخوام . اما النا چی ؟ او فقط یک نوکر بود . به ما دستور می داد و مارا تهدید
می کرد ، اما هنوز هم باید خیلی تلاش می کرد تا بتواند به عنوان شریک و همکار آیزیا دیده شود . در
حال حاضر کاملا گند زده بود !
آیزیا گفت : « سلام بچه ها ... امروز چی کاره ایم ؟ »
در جوابش نگاه های عبوس و خشنی دریافت کرد .
قدم زنان در حالی که دستانش را پشت کمرش قلاب کرده بود به سمت میا و کریستین رفت . « هیچ
romangram.com | @romangram_com