#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_181

احتیاج به غذا داشتم ، اما گرسنگی ام در برابر میا و کریستین هیچ نبود ، آن ها به شدت گرسنه بودند .
همین الان هم صورت هایشان لاغر شده و چشم هایشان تب دار بود . آیزیا در ملاقات های بعدیش
اوضاع را سخت تر هم کرد .
هر بار که از طبقه ی بالا پایین می آمد ، بی هدف در اتاق ول می چرخید و متلک می انداخت ، با حرف
هایش بیشتر و بیشتر کریستین و میا را تحریک می کرد ، قبل از ترک اتاق نیز مجددا خون ادی را می
نوشید . بار سوم ، به وضوح آب دهان میا و کریستین را هم می دیدم . در بین تزریق اندروفین و کمبود
خون ، کاملا مطمئن بودم که ادی حتی نمی داند ما کجا هستیم .
واقعا تحت این شرایط نمی توانستم بخوابم ، اما در طی روز دوم کم کم و گهگاه شروع کردم به چرت
زدن . خستگی و گرسنگی چنین بلایی را سرتان خواهد آورد . حتی یک بار واقعا خواب دیدم ، چیزی که
باور نمی گردم با وجود چنین شرایطی امکان پذیر باشد .
خواب دیدم ( می دانستم که این یک خواب است ) در ساحلی ایستاده ام . فقط یک لحظه زمان برد تا
متوجه شوم کدام ساحل است . ساحل آفتابی و گرم اوریگان در فاصله ی نزدیکی با اقیانوس آرام
گسترده شده بود . من و لیزا زمانی که در پورتلند زندگی می کردیم ، یک بار به اینجا آمده بودیم . روز
بی نظیری بود ، اما لیزا نمی توانست این همه نور آفتاب را تحمل کند ، بنابراین زیاد نماندیم . با این که
شرایط لیزا را می دانستم ، آرزو می کردم بیشتر بمانیم و تمام مدت را آفتاب بگیریم . حالا تمام نور و
گرمایی را که می خواستم ، داشتم . صدایی از پشت سرم گفت : « ومپایر کوچولو ! تقریبا وقتشه ! »
برگشتم و با دیدن صورت آدریان ایواشکوف که مرا تماشا می کرد جا خوردم . شلوار خاکی و تی شرت
راحتی پوشیده بود که به طور شگفت آوری به او می آمد ، در این بین کفشی به پا نداشت . باد موهای
قهوه ای رنگش را به هم ریخته بود و او همانطور که با آن لبخند مارک دارش به من نگاه می کرد ،
دست هایش را درون جیب هایش نگه داشته بود .
اضافه کرد : « که ایمنیتو داشته باشی ! »
همانطور که اخم هایم را در هم می کشیدم ، لحظه ای فکر کردم که به سینه ام خیره شده است ، اما در
واقع به شکمم نگاه می کرد . شلوار جین و سوتین شنایی پوشیده بودم و یک بار دیگر آن چشم زخم آبی
رنگ کوچک از ناف واره ام آویزان بود . چوتکی هم روی مچم بود .
گفتم : « و تو هم دوباره زیر نور خورشیدی ... پس فکر کنم این خواب تو باشه ! »
- « این خواب هر دوی ماست . »
« انگشتان پاهایم را درون شن ساحل فرو بردم . « چطور می شه دو نفر یه خوابو به اشتراک بذارن ؟ »
« مردم همیشه خواب هاشونو به اشتراک می ذارن ، رز . »
با اخم سرم را بالا آوردم و نگاهی به او انداختم . « من باید بدونم منظورت چیه ، در مورد اینکه می گفتی
تاریکی اطراف منو گرفته . این یعنی چی ؟ »

romangram.com | @romangram_com