#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_180
آیزیا تکرار کرد : « خوبه ! و گردنتو با میل خودت تقدیمم می کنی ، مگه نه ؟ »
ادی همانطور که سرش را عقب می برد تا گردنش نمایان شود پاسخ داد : « »البته !
آیزیا دهانش را پایین برد . رویم را برگرداندم و تلاش کردم روی فرش نخ نمای اتاق تمرکز کنم . نمی
خواستم این را ببینم ! شنیدم که ادی آهی از روی خوشحالی و رضایت کشید . نوشیدن خون توسط آیزیا
تقریبا ساکت و بی سر و صدا بود ، هیچ صدایی ایجاد نمی کرد .
« »تموم شد .
هنگامی که آیزیا دوباره صحبت می کرد ، سرم را برگرداندم . خون از لب هایش می چکید و او زبانش را
بین آن ها می چرخاند . هیچ زخمی روی گردن ادی دیده نمی شد ، بر خلاف چیزی که حدس می زدم
خونی و وحشتناک نبود . چشمان کریستین و میا هر دو با ترس و شیفتگی باز مانده بود . ادی نگاهی شاد
و گیج داشت ، نگاهی فراتر از تاثیر اندورفین و وسوسه .
آیزیا صاف ایستاد و همانطور که آخرین قطره ی خون را از روی لب هایش می لیسید به
موروی ها لبند زد . « دیدین ؟ » این را گفت و به سمت درب حرکت کرد . « به همین
»آسونی بود !
ما نیاز به یه نقشه ی فرار داشتیم ، اونم خیلی سریع ! متاسفانه تنها فکرهای من هم به چیزهایی ختم می
شد که در واقع تحت کنترلم نبودند . مثلا اینکه ما سمت چپ اتاق کاملا تنها بودیم و می توانستیم
دزدکی حرکت کنیم . یا اینکه نگهبانانمان آنقدر خنگ هستند که می توانستیم فریبشان داده و از
دستشان فرار کنیم . یا حداقل دست هایمان را شل بسته بودند ، به طوری که می توانستیم خودمان را
آزاد کنیم . به هر حال هیچ کدام از این تفکرات اتفاق نمی افتاد . بعد از تقریبا بیست و چهار ساعت
شرایطمان در واقع هیچ تغییری نکرد ، هنوز هم ما زندانی بودیم و هنوز هم نگهبانانمان گوش به زنگ
بالای سرمان قرار داشتند ، مانند هر گروه نگهبان دیگری ، لایق و موثر ! تقریبا البته !
نزدیک ترین راه فرار به سختی تحت نظارت بود و البته این راه کمی هم خجالت آور بود ، دستشویی و
حمام ! مردها به ما آب و غذایی نمی دادند . این موضوع برای من سخت بود ، هر چند ترکیب انسان ها
و خون آشام ها ما دمپایر ها را در برابر چنین مشکلاتی محکم کرده بود . می توانستم با شرایط مشکل
کنار بیایم ، اما در حال خاضر واقعا برای ذره ای چیز برگر و سیب زمینی سرخ شده جان می دادم !
برای میا و کریستین ... خب اوضاع کمی سخت تر بود . موروی ها می توانستند هفته ها بدون آب و غذا
سر کنند ، ولی بدون خون ، نه ! بدون خون آن ها فقط چند روز دوام می آورند ، بعد از آن ، حتی با
وجود آب و غذا هم ضعیف و مریض می شدند . این دقیقا همان شرایطی بود که من و لیزا قبلا با آن
درگیر بودیم . آن موقع من نمی توانستم هر روز به او خون بدهم ، بنابراین با آب و غذا کاری می کردم
که چند روز بیشتر دوام بیاورد ، بعد که بدنم خون لازم را تولید می کرد او را تغذیه می کردم .
اگر آب ، غذا و خون را از موروی ها دور کنی ، مقاومتشان در هم می شکند . درست است که من
romangram.com | @romangram_com