#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_179

بقیه رو ول کن . »
میسون پرخاش کرد : « »رز !
او را نادیده گرفتم و ملتمسانه به آیزیا چشم دوختم . نمی خواستم از من بنوشد ، حتی فکرش هم حالم را
بد می کرد . اما قبلا هم خون داده بودم ، و ترجیح می دادم خون مرا بنوشد تا اینکه ادی یا میسون را
»لمس کند !
نمی توانستم تصورات ذهنیش را زمانی که به من خیره شده بود بخوانم ، برای کسری از ثانیه تصور
کردم اینکار را خواهد کرد ، اما در عوض سرش را تکان داد .
« نه ، هنوز نه . هنوز نه ! »
به راهش ادامه داد و جلوی ادی متوقف شد . آنقدر محکم دستانم را تکان داده و تقلا کردم که
دستبندهای پلاستیکی به شکل دردآوری روی دستم فشار آوردند . به نظر رها شدن از آن ها غیر ممکن
بود . فریاد کشیدم : « نه ! تنهاش بذار ! »
آیزیا بدون نگاه کردن به من ، محکم گفت : « ساکت ! » دستش را روی یک سمت صورت ادی گذاشت
. ادی به خود لرزید و آنقدر رنگش پریده بود که تصور می کردم از حال رفته است !
« می تونم آسون و بدون درد انجامش بدم ، و همزمان می تونم کاری کنم که آسیب ببینی . سکوتت
مشخص می کنه کدوم راهو انتخاب کنم . »
می خواستم فریاد بکشم ، می خواستم آیزیا را با هر ناسزیایی مورد خطاب قرار دهم و همه جوره
تهدیدش کنم . چشمانم به جای جای اتاق سر می کشیدند ، به دنبال چیزی که بتوان از آن استفاده کرد
، مثل همه ی زمان هایی که این کار را می کردم . اما هیچ چیز در اطرافم نبود . محوطه ای خالی ،
محاصره شده بین دیوارها ، بدون حتی یک پنجره . تنها درِ قدیمی و گرانبهای اتاق نیز همیشه زیر نظر
نگهبانان بود . ناتوان بودم ، درست همانقدر ناتوان که از لحظه ی ورود به ون بر من حاکم بود . حس می
کردم در حال گریه هستم ، گریه ای فراتر از ناکامی در برابر ترس . من چجور نگهبانی هستم که نمی
تونم از دوستام محافظت کنم ؟
اما ساکت ماندم ، و این باعث شد لبخند رضایت بخشی روی صورت آیزیا پدیدار شود . نور مهتابی به
صورتش جلوه ای خاکستری و مریض می داد ، با دایره هایی زیر چشمانش . می خواستم با تمام قدرت
به صورتش مشت بزنم .
« خوبه ! » آیزیا صورتش را درست مقابل صورت ادی نگه داشته بود و اینگونه می توانست ارتباط
چشمی مستقیم و بی نقصی را با ادی برقرار کند . « حالا ، تو با من نمی جنگی ، مگه نه ؟ »
همانطوری که قبلا هم اشاره کرده بودم ، لیزا در وسوسه کردن خوب بود ، اما اینکار را نمی توانست
انجام بدهد . ادی چند ثانیه بعد در حال لبخند زدن بود .
« نه ، باهات نمی جنگم . »

romangram.com | @romangram_com