#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_178
پر می شوند . ترسم باعث شرم بود . می خواستم همانند دیمیتری باشم ، حتی شاید شبیه مادرم . بعد از
چندین لحظه ی طولانی و زجر آور آیزیا به سمت موروی ها برگشت .
« خب ، همونطوری که می گفتم یکی از شما بیدار خواهد شد و تا ابد زندگی می کنه ، و من هم کسی
نیستم که شما رو بیدار می کنه . خودتون با میل خودتون انتخاب می کنید که بیدار بشین . »
کریستین گفت : « فکر نکنم ! » تمام تلاشش را کرد تا سرپیچی محکمش را در همین دو کلمه نشان دهد
، اما تمام کسانی که در اتاق بودند آشکارا متوجه ترسی که در وجود کریستین بود شدند .
آیزیا متفکرانه گفت : « آه ، چقدر روح اُزرا ها رو دوست دارم ! » او به میا خیره شد ، چشمان سرخ رنگ
تیره اش درخشیدند . میا دوباره از ترس خودش را جمع کرد . « اما اجازه نده توجه همه رو به خودش
جلب کنه عزیزم ، توی خاندان های معمولی هم قدرت جریان داره . اینطرف معلوم می شه چقدر این
آشکاره . موضوع » او به ما دمپایرها اشاره کرده بود .
نگاهش تمام مدت باعث می شد یخ بزنم و تصور می کردم می توانم بوی گند فاسد شدن چیزی را
احساس کنم . « اگر می خواین زنده بمونین ، تنها کاری که باید بکنین اینه که یکی از این سه نفرو
بکشین ! » به سمت موروی ها برگشت . « همین ! اصلا کار ناخوشایندو سختی هم نیست ! فقط کافیه به
یکی از این آقایون بگین می خواین شروع کنین تا دست و پاتونو باز کنن . اونوقت از خون یکی از این سه
تا می نوشید و بیدار می شین ، مثل یکی از ما . کسی که اول اینکارو بکنه آزاد می شه ، اون یکی شامِ من
و الینا خواهد بود . »
سکوت در اتاق حاکم شد .
کریستین گفت : « نه ! امکان نداره یکی از دوستامو بکشم . برام مهم نیست می خوای چیکار کنی ، من
اول می میرم ! »
آیزیا دستش را به حالت تمسخر آمیز و رد کننده ای تکان داد . « وقتی تشنه نیستی آسونه که از خودت
شجاعت نشون بدی . وقتی چند روز بدون خوراکی بمونی ، اونوقت ... اوه ، آره ، این سه تا به نظر خیلی
خوب می رسن ! هرچند که الانم هستن . دمپایرها کلا خوشمزه و لذیذن . بعضی ها اونا رو به موروی ها
ترجیح می دن ! و از اونجایی که من هیچ وقت چنین اعتقادی رو به اشتراک نذاشتم ، می تونم الان یه
تنوعی ایجاد کنم ! »
کریستین ابروهایش را در هم کشید .
آیزیا پرسید : « باور نمی کنین ؟ پس بذارین ثابت کنم . » دوباره به سمت ما چرخید و حرکت کرد . می
دانستم قصد انجام چه کاری را دارد ، برای همین بدون فکر شروع کردم به حرف زدن .
بی اختیار گفتم : « از من استفاده کن ، از من بنوش ! »
آیزیا لحظه ای از روی دودلی نگاهی به من انداخت و ابرویش را بالا برد : « »تو داوطلبی ؟
« من قبلا اینکارو کردم ، منظورم خون دادن به موروی هاست . برام مهم نیست ، خودم خوشم میاد !
romangram.com | @romangram_com