#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_177

زیادی خون نوشیده بود . ترس و وحشت در وجود الینا رسوخ کرد و می توانستم علتش را ببینم .
استریگوی ها تمام مدت بر علیه یکدیگر نیز حمله ور می شدند . آیزیا اگر می خواست می توانست به
سادگی سر الینا را از بدنش جدا کند . الینا از ترس خودش را جمع کرد و سرش را پایین انداخت . « من
... متاسفم ، ببخشید آیزیا ! »
. تبدیل کریستین به استریگوی ، یا همان بیدار کردن او ! ( مترجم )
آیزیا تی شرتش را صاف کرد ، هرچند چروک نشده بود . صدایش به نرمی و مطبوعیتِ سردِ قبل
بازگشت . « مسلما تو اینجا انتخاب هایی داری ، الینا ، و اگر مودبانه و درست اون ها رو بیان کنی ،
ازشون استقبال می کنم . فکر می کنی ما باید با این جوجه ها چیکار کنیم ؟ »
الینا با احتیاط شروع به صحبت کرد و اینبار سعی می کرد مثل قبل نق نزند تا آیزیا را نرنجاند . « شما
باید ... یعنی من فکر می کنم ، باید همین الان تحویلشون بدیم ، مخصوصا اون موروی ها رو . مگر اینکه
... تو بخوای یه جشن شام دیگه راه بندازی ، می خوای ؟ این کاملا اسراف کردنه . ما باید شکارهامون رو
با بقیه سهیم بشیم ، و می دونی که بقیه ممنون نخواهند بود ، هیچ وقت »نیستند !
او مغرورانه پاسخ داد : « من مهمونی شام بدون دعوت کردن اون ها نمی گیرم ! اما از طرفی اونا رو هم
نمی کشم . تو جوونی الینا . تو فقط به خشنودی الانت فکر می کنی ! وقتی به سن من رسیدی ، اینقدر
عجول نخواهی بود . »
زمانی که آیزیا به سمت ما برگشت ، الینا چشمانش را در حدقه چرخاند . آیزیا به من ، میسون و ادی
خیره شد . « شما سه تا ، متاسفانه می میرین . راهی هم برای جلوگیری ازش نیست . دوس دارم بگم
متاسفم ، اما در واقع نیستم . دنیا همینه ! با این حال شما حق انتخاب دارین که چطور کشته بشین ، و این
مستقیما به طرز رفتارتون هم بستگی خواهد داشت . » چشمانش روی من متوقف شدند . چرا همیشه
مردم من را به عنوان تنها خرابکار جمع می شناختند ؟ خب ، شاید واقعا خرابکار بودم ! « بعضی هاتون
دردناک تر از بقیه می میرین ! »
نیازی نبود به میسون و ادی نگاه کنم تا ترسشان را متوجه بشم ، ترسی که در واقع آینه ای از ترس
خودم بود . کاملا مطمئن بودم که هق هق ادی را هم شنیده ام .
آیزیا ناگهان با حالتی نظامی روی پاشنه ی پاهایش چرخید تا با میا و کریستین روبرو شود . « شما دو نفر
خوشبختانه حق انتخاب دارین . یکی از شماها می میره ، اون یکی زنده می مونه تا با جاودانگی افتخار
آمیزی زندگی کنه . حتی اونقدر مهربون خواهم بود که اونو زیر بال و پر خودم بگیرم تا بزرگتر بشه ،
درست مثل بقیه ی افرادم . »
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم .
آیزیا به سمت من چرخید . آرام و ساکت منتظر ماندم تا من را مانند الینا به آن سوی اتاق پرتاب کند ،
اما او فقط خیره ماند . همین کافی بود تا باعث شود قلبم به تپش بیفتد ، و متوجه شدم چشمانم از اشک

romangram.com | @romangram_com