#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_174
شنیدم که فرمانده گفت : « بله قربان ، اونا اینجان ، درست همونطوری که خواسته بودید . »
سرانجام متوجه شدم کسی پشت ماجرای دزدیدن ما بوده است . ترس از سراسر وجودم عبور کرد . باید
دم .فرار می کر
به سمت نگهبانانمان فریاد کشیدم : « بذارین بریم بیرون ! ولمون کنین حروم ... »
جمله ام را ناتمام گذاشتم ، زیرا ناگهان چیزی در وجودم پژمرده شد ! گلویم به خشکی کامل رسید . قلبم
می خواست دست از تپیدن بردارد . سپس نگهبان با مرد و زنی برگشت که آن ها را نمی شناختم ، یعنی
در واقع به نحوی می شناختمشان ... آن ها استریگوی بودند !
سالم و سرحال جلویمان ایستاده بودند . ناگهان تمام اتفاقات با هم جور در می آمدند . گزارشاتی که از
اسپورکان حکایت می کردند ، همگی حقیقت داشتند . چیزی که ما از آن می ترسیدیم واقعیت داشت ،
اینکه انسان ها با استریگوی ها همکاری می کنند . این موضوع همه چیز را تغییر می داد .
دیگر حتی نور خورشید و روزهای آفتابی هم امن نبودند . هیچ کدام از ما دیگر امنیت نداشتیم . بدتر از
همه اینکه فهمیده بودم این ها از آن استریگوی های پست و بی رحم هستند ، از همان گروهی که با
کمک انسان ها به دو خاندان موروی حمله کرده بودند . دوباره تمام آن خاطرات وحشتناک جلوی
چشمانم رژه می رفتند : بدن های آغشته به خون ... . گلویم شروع کرد به تلخ شدن و سعی کردم ذهنم
را از خاطرات گذشته به شرایط حال بازگردانم ، شرایطی نگران کننده که دست کمی از گذشته نداشت .
موروی ها پوستی رنگ پریده داشتند که باعث می شد به سادگی سرخ و سفید شوند . اما این خون
آشامانی که در برابر ما ایستاده بودند ، پوستی سفید و گچ مانند داشتند که تصور می شد نتیجه ی یک
آرایش بد و ناامید کننده باشد . اطرف مردمک چشم هایشان دایره ای قرمز رنگ مشاهده می شد که به
نوعی فریاد می زد آن ها چه نوع هیولاهایی هستند .
آن زن مرا به یاد ناتالی ، دوست بیچاره ام ، می انداخت که پدرش او را متقاعد کرده بود به استریگوی
تبدیل شود . چندین لحظه طول کشید تا متوجه شوم در واقع آن دو شباهت زیادی هم به هم ندارند .
این زن کوتاه قامت بود ، احتمالا قبل از تبدیل شدن به استریگوی ، یک انسان بوده است . انسانی با
موهای قهوه ای رنگ به همراه هایلایت های بد شکل .
سپس متوجه حقیقتی شدم . این استریگوی تازه تبدیل شده بود ، درست مثل ناتالی . این موضوع زمانی
آشکارتر شد که او را با استریگوی مرد حاضر در اتاق مقایسه کردم . در صورت استریگوی زن هنوز
ردپایی از زندگی دیده می شد ، اما در صورت آن مرد ... هیچ چیز به جز مرگ وجود نداشت !
صورتش کاملا خالی از گرما و به نوعی لطافت بود . قیافه ای سرد و حیله گر ، همراه با رگه هایی از بی
رحمی ! قد بلند ، همانند دیمیتری ، و باریک ، که معلوم می کرد قبل از تبدیل شدن ، یک موروی بوده
است . موهای بلند و مشکی رنگش که تا شانه می رسیدند ، صورتش را قاب گرفته و روی تی شرت
قرمز رنگ و روشنش جای گرفته بودند . چشمانش قهوه ای و به شدت تاریک بودند ، بدون حلقه ی
romangram.com | @romangram_com