#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_173

در حالی که همگی در بندش بودیم ، به همراهان چند توصیه ی دیگر کرد و سرانجام از اتاق خارج شد .
درب پشت سرش با صدای بلندی بسته شد . قدم هایش که از پله ها بالا می رفت در سالن ها می
پیچید ، و سپس فقط سکوت کامل باقی مانده بود .
ما آنجا نشسته و به یکدیگر زل زده بودیم . بعد از چند لحظه ، میا هق هق کنان شروع کرد به صحبت
کردن : « می خ »واین چیکار ...
یکی از مردها با خشم خرخر کرد : « خفه شو ! » و قدمی هشدار دهنده به سمت میا برداشت . میا در
حالی که رنگش پریده بود ، از ترس خودش را جمع کرد ، اما باز هم به نظر می رسید چیزی بگوید .
نگاهش را به خودم جلب کرده و سرم را برایش به علامت منفی تکان دادم . او ساکت ماند ، با این حال
چشمانش باز بودند و لرزش خفیفی روی لب هایش دیده می شد .
هیچ چیزی بدتر از آن نیست که منتظر باشی تا ببینی چه بلایی قرار است سرت بیاید . تصوراتم حتی
ظالمانه تر و دردآور تر از نگهبانانمان بود . از آنجایی که آن ها با ما خرفی نمی زدند ، بنابراین انواع و
اقسام فکرها و سناریوهای مختلف را تصور کردم . اسلحه ها تهدیدهای جدی و آشکاری محسوب می
شدند و زمانی به خودم آمدم که عمیقا در این فکر بودم : تیر خوردن چه حسی دارد ؟ احتمالا عذاب
آور و دردناک ! و آن ها به کجای بدنمان شلیک می کنند ؟ به سمت قلب یا سرمان ؟ مرگ سریع .
شاید هم به جای دیگری شلیک می کردند ، مثلا شکم ؟ در آنصورت مرگمان به نوع دردناک و طولانی
اش تبدیل می شد . افکارم بی وقفه از ذهن مریضم تراوش می کردند و باعث می شدند بر خود بلرزم .
فکر کردن در مورد آن همه خون خاطره ی خانه ی بادیکاها را برایم زنده کرد . شاید آن ها هم مثل
بادیکاها گلویمان را می بریدند . این مردها احتمالا علاوه بر تفنگ ، چاقو نیز داشتند .
البته که دارند ! متعجب بودم چطور تا همین الان هم زنده ایم . به احتمال زیاد آن ها چیزی از ما می
خواستند ، اما چه چیزی ؟ در مورد اطلاعات که سوالی نپرسیده بودند . علاوه بر این ، آن ها انسان
بودند ، چه چیزی ممکن است از ما بخواهند ؟ معمولا بیشترین ترس ما از انسان ها این بود که آن ها یا
از چنگ قاتلان عجیب و غریبشان فرار کنند ، یا اینکه خودشان بخواهند وجود ما را تجربه کنند . در
اینجا که هیچ کدام از این موارد وجود نداشت .
پس آن ها چه می خواستند ؟ چرا ما را اینجا آورده اند ؟ بارها و بارها انواع و اقسام سرنوشت های
وحشتناک و دلهره آوری را برای خودمان تصور کردم . نگاهی که روی صورت دوستانم بود نیز ، بیان
می کرد من تنها کسی نیستم که تفکرات خلاقانه ای از انواع شکنجه دارم . بوی عرق و ترس اتاق را پر
بود . کرده
زمان را گم کردم و با شنیدن صدای پاهایی که از پله ها پایین می آمد ، تفکراتم را پس زدم . فرمانده
یشان دوباره وارد هال شده بود . بقیه ی نگهبانان صاف ایستادند و اضطراب و تنش در اطرافشان
ده می شدمشاه . اوه خدای من ! متوجه شدم خودش است ، این همان چیزیست که منتظرش بودیم !

romangram.com | @romangram_com