#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_172
تنها احساسم این بود که آن ها داشتند ما را از مرکز شهر به شهرک یا منطقه ای در حومه ی شهر می
بردند . اسپوکان به همان اندازه ای که فکر می کردم کسل کننده بود . برخلاف آن قسمت هایی که
برف های دست نخورده پیاده روها را پوشانده بودند ، یا چالاب های کوچکِ در ح برفِ ال ذوب شدن که
خیابان ها را خط کشی وکرده یا که شناور یخ کثیف و قطعات چمن ها را نقطه چین کرده بودند .درختان
همیشه سبز اینجا هم با تعریف من از درخت همیشه سبز فاصله داشت ! درختان اینجا بیشتر به همیشه
خزان شبیه بودند تا همیشه سبز ، درختانی خشک و بی برگ ، بسایز لاغرتر از نمونه ی شادی آورشان .
آن ها فقط حالت محکوم به مرگ شهر اسپوکان را تشدید می کردند .
بعد از چیزی حدود یک ساعت ، ون داخل بن بستی آرام و ساکت پیچید و همگی ما به سمت خانه ای
معمولی ( اما بزرگ ) هدایت شدیم . خانه های دیگر ( که معمولا در مناطق حومه ی شهر همگی شبیه
هم هستند ) نیز همان نزدیکی سر جای خودشان حضور داشتند و این به من امید می داد .شاید می
توانستیم از همسایه ها کمک بگیریم .
به داخل گاراژ هل داده شدیم و به محض اینکه درب آهنی پایین آمد ، مردها ما را به داخل خانه بردند
. به نظر می رسید نمای داخلی خانه خیلی جذاب تر از بیرون باشد . کاناپه ها و صندلی های آنتیکی از
جنس پوست حیوانات . مخزن بزرگی از ماهی های آب شور . دو شمشیر به صورت ضربدری روی
شومینه . یکی از آن تابلوهای مدرنی که خطوط روی آن ها در اطراف بوم گسترش میافت .
قسمتی از وجودم که با خراب کردن وسایل خانه غرق در لذت می شد ، الان دوست داشت آن
شمشیرها را بیشتر و دقیق تر بررسی کند ، اما طبقه ی همکف مقصد ما نبود . پلکانی نازک و رو به پایین
آنجا قرار داشت که ما را به سمت سردابی به همان بزرگی طبقه ی همکف هدایت می کرد . با این
تفاوت که سرداب مانند طبقه ی همکف یک سره نبود و به چندین اتاق و راهرو با درهای بسته تقسیم
می شد . شبیه مارپیچ های موش های صحرایی بود ! گروه ما را از آنجا عبور دادند و به اتاقی کوچکتر با
زمینی سخت و دیوارهای ساده و نقاشی نشده رساندند .
اثاثیه ی اتاق نیز از چندین صندلی چوبی با تکیه گاه هایی نازک که به نظر اصلا راحت نمی رسیدند ،
تشکیل شده بود . شاید تکیه گاه های نازک مناسب فضای اتاق بودند ، شاید هم برای این طراحی شده
بودند تا همراهانمان بتوانند مجددا دست هایمان را پشت آن ببندند ! مردها ما دمپایرها را دقیقا روبروی
میا و کریستین ، در طرف مقابل اتاق روی صندلی نشاندند . یکی از آن ها که به نظر رهبرشان می رسید
، با دقت ، بستن دستانِ اِدی توسط یکی از همراهانش را تماشا می کرد .
به سمت ما اشاره کرد و به دیگران اخطار داد : « حواستون باید به اینا باشه ، پاش بیفته دوباره مبارزه می
کنن . » سپس چشمانش روی صورت ادی ، میسون ، و درنهایت من چرخیدند . من و او نگاهمان را برای
چند لحظه روی هم ثابت نگه داشتیم و سپس ابروهایم را در هم کشیدم . او دوباره به همراهش نگاه کرد
. « مخصوصا اون دختره ! »
romangram.com | @romangram_com