#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_171
آن پسر اسلحه را محکم تر روی گلوی میا فشار داد و میا از روی درد فریاد کشید با این که ایقدر
طرفدار مبارزه بود ، ولی جثه اش از من کوچک تر بود اصلا قدرت مرا نداشت . همچنین بیشتر از
این که بتواند حرکت کند ترسیده بود .
مرد سرش را به طرف در باز ون خم کرد و گفت : « ازتون میخوام که وارد ون بشید و هیچ
کاری نکنید ، و اگر بکنید ، این دختر رو میکشم . »
به میا نگاه کردم ، به دوستانم ، به ون ، و سپس به آن پسر لعنتی !
از ناتوانی متنفر بودم ... از اینکه بدون جنگیدن تسلیم شوم نیز به همان شدت متنفر بودم !
چیزی که در این کوچه روی داده بود یک مبارزه ی واقعی نبود . اگر هم بود ، لابد من کتک خورده و
تسلیم شده بودم ... خب ، آره . شاید می توانستم با این قضیه کنار بیایم و آن را بپذیرم . شاید . اما من
کتک نخورده بودم ! حتی می توانم به جرات بگویم هنوز گرم نشده بودم ! ولی در عوض بی صدا همه
چیز را باخته بودم .
به محض اینکه با زور کف ون نشستیم ، دستان هایمان را با دستبندهای سیمی بستند . دست بندهایی
پلاستیکی که درست مثل نسخه ی فلزی شان تمام توان را از دست هایتان می گرفتند .
بعد از آن ، در سکوت حرکت کردیم . مردها گهگاهی با یکدیگر پچ پچ می کردند ، ولی صدایشان آرام
تر از چیزی بود که ما توان شنیدنش را داشته باشیم .
شاید کریستین یا میا متوجه حرف هایشان می شدند ، اما متاسفانه در موقعیتی نبودند که بتوانند با هر
کدام از ما ارتباط برقرار کنند . میا به همان شدت قبل وحشت زده بود و کریستین نیز هر چه پیش می
رفتیم ، ترسش بیشتر و بیشتر به عصبانیتِ مغرورانه یِ خاصِ خودش تبدیل می شد ، هرچند حتی
جرات نمی کرد حرکتی در برابر نگهبان نزدیکش انجام دهد .
به خاطر خودداری کریستین خوشحال بودم ، زیرا شک ندارم اگر از کوره در می رفت یکی از این مردها
سیلی جانانه ای نثارش می کرد ، و این وسط نه من ، نه دیگر نگهبانان در وضعیتی نبودیم که بتوانیم
جلویش را بگیریم ، و این دقیقا چیزی بود که مرا دیوانه می کرد . غریزه ام برای حفاظت از موروی ها
آنچنان در وجودم عجین شده بود که حتی نمی توانستم یک لحظه نگران خودم باشم . کریستین و میا
مرکز توجهمان بودند ، اولین کسانی که باید از این بدبختی نجاتشان می دادم .
این بدبختی اصلا از کجا شروع شده بود ؟ این آدم ها از کجا پیدایشان شد ؟ همین عجیب بود . آن ها
انسان بودند و باور نمی کردم که به صورت تصادفی گروهی متشکل از دمپایرها و موروی ها را در
عملیاتِ معمولیِ بچه ربایی دزدیده باشند . ما به خاطر علتی مورد هدف قرار گرفته بودیم .
اسیر کنندگان ما هیچ تلاشی برای بستن چشم ها یا دهانمان نکرده بودند و این نشانه ی خوب آیا ی نبود .
آن ها می دانستند که ما شهر را به خوبی نمی شناسیم و نمی توانیم از همان راهی که رفته بودیم
برگردیم ؟ یا شاید هم این مساله مهم نبود و ما هر کجا که می رفتیم دستگیرمان می کردند ؟
romangram.com | @romangram_com