#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_170

درست وسط مسیر راه میرفت ، و قبل از این که حتی ببینم چه چیزی داشت می آمد ، برای
محافظت از او اقدام کردم . او را گرفتم و با همه به دیوار یکی از ساختمان ها چسبیدیم . پسر ها
را کردند . هم همین کار
یک ون خاکستری با شیشه های دودی از گوشه ساختمان پیچیده بود و وارد مسیر شده بود . در
همان حالت به دیوار چسبیدیم تا رد شود و برود . ولی این کار را نکرد . با صدایی بلند درست
جلوی ما ایستاد و در هایش باز شدند . سه پسر گنده از ماشین خارج شدند و دوباره غرایزم
برگشتند . من هیچ ایده ای نداشتم که آن ها کی هستند و چه میخواهند ، ولی کاملا مشخص بود
غیر دوستانه عمل میکنند . این تنها چیزی بود که نیاز داشتم بدانم . یکی از آنها به سمت
کریستین رفت ، من هم به سمتش هجوم بردم و به او مشت زدم .آن پسر فقط کمی تلو تلو خورد
ولی فکر کنم حتی از این که مشتم را حس کرده متعجب شده . احتمالا فکر کرده آدم ریزه نقشی
مثل من برایش یک تهدید محسوب شود . کریستین را نادیده گرفت و به سمت من آمد . با
گوشه چیمی دیدم میسون و اِدی با نفر دیگر درگیر هستند . میسون چوبه نقره اش را در آورد .
میا و کریستین هم گوشه ای خشکشان زده بود .
مهاجمان فقط روی جثه هایشان حساب کرده بودند .آنها هیچ زمینه ای حرکان هجومی و دفاعی
که ما داشتیم ، نداشتند . بع علاوه آنها انسان بودند ولی ما قدرت دمپایر ها را داشتیم . متاسفانه
ویژگی منفی ما این بود که گوشه دیوار محاصره شده بودیم . هیچ جایی برای عقب نشینی نداشتیم
و از همه بدتر ، چیز هایی هم برای از دست دادن داشتیم .
مثل میا .
پسری که به میسون هجوم آورده بود متوجه ای قضیه شد . از میسون دور شد و میا را گرفت .
اسلحه اش را قبل این که روی گردن میا آرام بگیرد ، ندیدم . در حالی که از مهاجم خودم فاصله
میگرفتم ، سر اِدی هم فریاد زدم دست نگه دارد . ما تعلیم دیده بودیم این جور دستورات را فورا
پاسخ دهیم ، به همین دلیل اِدی فورا از مبارزه دست برداشت و پرسشگرانه به من خیره شد .
وقتی میا را دید ، رنگ از صورتش پرید .
دلم چیزی جز له کردن این سه نفر نمیخواست ، حالا هر کسی که بودند ، ولی نمیتوانستم در
مورد میا ریسک کنم آن پسر هم این را میدانست . حتی لازم نبود که ما را تهدید کند . او یک
انسان بود ، ولی این را میدانست که ما برای حفاظت از موروی ها هر کاری را میکنیم . از وقتی
که جوان و مبتدی بودیمن با این جمله بزرگ شدیم که : فقط اونا اهمیت دارن .
همه ایستادند و همزمان به من و آن پسر خیره شدند . ظاهرا آنجا ما به عنوان رهبر دو گروه
پذیرفته شده بودیم . به تندی پرسیدم :
« چی میخوای ؟ »

romangram.com | @romangram_com