#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_167
تو هم نمیتونی ما رو مجبور به برگشتن کنی ، رز . »
« نه ، ولی نگهبان های مدرسه وقتی که باهاشون تماس بگیرم و بگم که اینجایید ، میتونن . »
اسمش را تهدید کردن بگذارید یا زاغ سیاه چوب زدن ، تاثیر هر دو یکی بود . هر سه طوری به
من نگاه کردند که انگار همزمان هر سه را با مشت زده ام .
میسون گفت : « واقعا این کار رو می کنی ؟ ما رو اینجوری می فروشی ؟ »
چشمانم را مالیدم ، واقعا تعجب کرده بودم از این که چرا باید من اینجا دلیل و علت بیاورم . آن
دختری که از مدرسه فرار کرده بود کجاست ؟ حق با میسون بود . من تغیر کرده بودم .
« این اصلا ربطی به آدم فروشی نداره ! برای زنده نگه داشتن شماهاست . »
میا گفت : « ما اونقدر هم بی دفاع نیستیم . تو فکر میکنی خیلی راحت کشته می »شی ؟
« گفتم : درسته ، البته اگه راهی برای استفاده از آب به عنوان سلاح پیدا کرده باشی . »
او سرخ شد و دیگر چیزی نگفت .
« اِدی گفت : ما با خودمون چوبه نقره ای آوردیم . »
فوق العاده شد . حتما آن ها هم دزدیده اند .
« میسون ، خواهش می کنم . تمومش کن بیا برگ »ردیم .
او برای مدتی طولانی به من خیره شد ، سپس آهی کشید و گفت باشه . »
اِدی و میا ماتشان برد ، ولی در این مدت میسون به گونه ای نقش رهبری را چذیرفته بود و آن
دو نفر هم بدون میسون نمیتوانستند جایی بروند . به نظر می آمد برای میا از همه سخت تر بود ،
و این باعث شد که حس بدی پیدا کنم . او به زحمت زمانی واقعی برای غصه خوردن برای
مادرش داشت . فورا خود را درگیر انتقام کرد تا بتواند با این درد کنار بیاید . وقتی برگردیم او
باید با خیلی چیزها دست و پنجه نرم می کرد .
کریستین هنوز در مورد تونل های زیر زمینی هیجان زده کرده بود . با توجه به اینکه تمام مدت
زیر یک شیروانی زندگی کرده ، خیلی هم نباید متعجب می شدم .
او به من گفت : « من برنامه رو نگاه کردم . قبل از اتوبوس بعدی هنوز وقت داریم . »
در حالی که به سمت ورودی فروشگاه می رفتم گفتم : « ما نمیتونیم توی پناهگاه استریگوی ها
»قدم بزنیم .
میسون گفت : « هیچ استریگویی اونجا نیست . این جرف ها اراجیف هستن . هیچ نشانه عجیبی
اونجا نبود . من واقعا فکر میکنم نگهبان ها اطلاعات اشتباهی داشتن . »
کریستین گفت : « رز ، بیا یکم خوش بگذرونیم ! »
همه آنها به من خیره شدند و خس کردم مانند مادری هستم که در مغازه برای بچه اش آب
نبات نمیخرد .
romangram.com | @romangram_com