#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_166

«این اصلا مسخره نیست ! »
با گام هایی بلند به میز آنها نزدیک شدم . آهی از روی آرامش کشیدم . آن سه نفر هیچ
استریگویی را پیدا نکرده بودند ، هر پنج نفرمان زنده بودیم و شاید میتوانستیم قبل از این که
دردسر بیشتری بیفتیم ، برگردیم . تا وقتی که به میز آن ها رسیدم،کسی متوجه من نشد . اِدی
را بالا آورد . ناکهان سرش
« رز ؟ تو اینجا چی کار میکنی ؟ »
« فریاد زدم : عقلتون رو از دست دادین ؟! »
توجه چند نفر در میز های اطرافمان به ما جلب شد .
« میدونین چه قد تو دردسر افتادین ؟ میدونین چقدر ما رو تو درد سر انداختین »؟!
میسون با صدایی آرام و در حالی که با ناآرامی به اطراف نگاه می کرد گفت :
تو دیگه از « کدوم جهنمی ما رو پیدا کردی ؟ »
« شما نابغه ی خلافکاری نیستید . اطلاعاتتون توی ایستگاه اتوبوس شما رو لو داد . این رو هم
فهمیدم که رفتید دنبال هدف بیهوده ی کشتن استریگوی »!
نگاهی که میسون به من کرد کاملا مشخص بود که از حضور من خوشحال نیست به هر حال این
میا بود که پاسخ داد .
« اِه ؟ استریگوی پیدا کردین ؟ حتی یدونه هم نکشتین ؟ »
اِدی اعتراف کرد : »نه «
« خوبه . شانس آوردید . »
میا با حرارت پرسید : « تو چرا مخالف کشتن استریگوی ها هستی ؟ مگه ای کاری نیست که
داری واسش تعلیم می بینی ؟ »
«من برای ماموریت های معقول و واقعی تعلیم می بینم ، نه شیرین کاری های بچه گانه ای مثل
»این !
هق هق کنان گفت : « این بچه گانه نیست ! اونا مادرمو کشتن و نگهبانا هم هیچ کاری نکردن !
حتی اطلاعاتشون هم اشتباهه ! هیچ استریگویی توی تونل ها نبود . کلا هیچ استریگوی توی سطح
شهر نبود »!
کریستین در حالی که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت : « شما تونل ها رو پیدا کردین ؟ »
« اِدی گفت : اره همین طوره که میا گفت ، به درد نخور بودن . »
کریستین گفت : « باید قبل از این که بریم ، ببینیمشون . هم با حاله ، هم این که خطری نداره ».
خیلی سریع گفتم : نه . برم« یگردیم خونه . همین حالا . »
میسون که به نظر خسته می آمد . « ما قبل از برگشتن یک بار دیگه هم شهر رو میگردیم . حتی

romangram.com | @romangram_com