#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_165

مردی که در ایستگاه اتوبوس بود ؟ این هم یک خوشانسی دیگر بود . آن زنی که به ما بلیز
فروخت احتمالا به خانه رفته بوده . جایگزین او ما را نمیشناخته . لیزا دندان هایش را به هم سایید
و به دیمیتری خیره شد .
« فکر می کنید اگه میدونستم بهتون نمیگفتم ؟ فکر نمیکنی من هم نگرانشونم ؟ من هیچ ایده ای
ندارم که اونا کجان ! هیچی . و این که اصلا چرا اینجا رو ترک کردن ... این حتی اصلا معقول به
نظر نمیاد مخصوصا این که از بین این همه آدم ، اونا با میا رفتن . »
سوزشی را از طریق پیمان حس کردم ، سوزشی به این خاطر ما او را وارد ماجرایمان نکرده بودیم
، هر چقدر هم که این کار احمقانه بوده باشد . دیمیتری آهی کشید و دوباره روی چاهایش ایستاد
. از صورتش مشخص بود حرف های لیزا را باور کرده . کاملا مشخص بود که نگران است ،
بیشتر از یک مسئله ی کاری . دیدن این دلواپسی ، آن هم برای من ، قلبم را به تپش انداخت .
صدای کریستین مرا بازگرداند . « رز ؟ فکر کنم رسیدیم . »
آن محل ، مکانی رو باز جلویِ مرکز خرید بود . کافی شاپی در گوشه ساختمان بود و میز ها و
صندلی هایش را در فضای باز قرار داده بودند . جمعیت زیادی از آن مجموعه خارج و وارد
میشدند ، حتی در آن زمان از روز .
کریستین پرسید : « خب ، حالا چطورییداشون کنیم ؟»
شانه هایم را بالا انداختم : « شاید اگه ادای استریگوی ها رو در بیاریم ، خودشون بیان سراغمون .
»
لبخند کوچکی از روی آرامش در صورت کریستین پدیدار شد . نمیخواست بپذیرد ، ولی خودش
فکر می کرد جوک من با مزه بوده .
به همراه او وارد مرکز خرید شدیم . مانند بقیه مراکز خرید ، اینجا هم قسمت هایی آشنا داشت .
قسمت خودخواه وجود من فکر کرد اگر به موقع بقیه را پیدا کنیم ، وقت برای خرید کردن هم
خواهیم داشت !
من من و کریستین دو بار کل مرکز خرید را گشتیم ولی نه نشانی از دوستانمان دیدیم و نه نشانی
از چیزی مشابه با قضیه ی تونل ها .
بالاخره گفتم : « شاید جای اشتباهی اومدیم . »
«شاید هم اونها اشتباه کردن . میتونن به جای دیگه ای رفته باشن ... صب کن ! »
او به چیزی اشاره کرد و من مسیر دستش را دنبال کردم . آن سه خائن با حالتی افسرده دور
میزی وسط فضای باز نشسته بودند . خیلی بدبخت به نظر میرسیدند ، آنقدر که برایشان احساس
تاسف کردم .
کریستین پوزخندی زد و گفت : « الان فقط یه دوربین کم داریم ! »

romangram.com | @romangram_com