#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_164

. « تو برای اتوبوس پول داری ؟ »
در طول راه رفتن من و کریستین اصلا با هم صحبت نکرده بودیم ، به جز موقعی که به او گفتم
افکارش در مورد لیزا و آدریان کاملا احمقانه بوده . وقتی به لوستون رسیدیم ، بالاخره او متقاعد
کرده بودم که در واقع یک معجزه کوچک محسوب می شد ! او بقیه را تا اسپوکان را خوابید ، ولی
من نتوانستم . من فقط به این فکر ادامه دادم که همه ی این ها تقصیر من است .
نزدیک شب بود که به اسپوکان رسیدیم و مجبور شدیم از چند نفر سوال کنیم و بالاخره توانستیم
مرکز خریدی که دیمیتری در مورد آن صحبت کرده بود را پیدا کنیم . از ایستگاه اتوبوس خیلی
فاصله داشت ، با این حال میتوانستیم پیاده با آن جا برسیم . پاهایم بعد از پنج ساعت نشستن در
اتوبوس خشک شده بودند و احتیاج به حرکت داشتند . کمی به غروب خورشید مانده بود ، ولی
آسیب به خون آشام ها نمی زد . به همین دلیل کریستین هم مشکلی با قدم زدن نداشت .
درست مانند زمان هایی که آرام بودم ، کمی وارد ذهن لیزا شدم . به خودم اجازه دادم وارد
ذهنش شوم تا بتوانم بفهمم داخل پناهگاه چه می گذشا .
« میدونم که میخوای از اونا محافظت کنی . ولی ما باید بدونیم که اونا کجا هستن . »
لیزا روی تخت اتاقمان نشسته بود و دیمیتری و مادرم به او خیره شده بودند . دیمیتری بود که
آن حرف را زده بود . دیدن دیمیتری از طریق چشمان لیزا بی نظیر بود . او احترامی عمیق برای
دیمیتری قائل بود ، بر خلاف من که احساساتی قوی و متفاوت را با او تجربه می کردم .
لیزا گفت : « گفتم که ! من نمیدونم ! من نمیدونم چه اتفاقی افتاده ! »
ترس و اضطراب بهخاطر ما در وجودش جاری شد . از این که او را عصبی میدیم ناراحت شدم ،
ولی همزمان خوشحال بودم چون او وارد ماجرا نشده بود او نمیتوانست گزارش چیزی را بدهد که
از آن اطلاعاتی نداشت .
« مادرم گفت : نمیتونم باور کنم اونا بهت نگفتن کجا دارن می رن . »
صدایش صاف بود ولی خطوطری از نگرانی در صورتش هویدا بود . ادامه داد :
مخصوصا « با وجود ... پیمانتون . »
لیزا با ناراحتی گفت : « خودتون هم میدونید ، این پیمان یک طرفه است . »
دیمیتری زانو زد تا هم قد لیزا شود و بتواند در چشمانش نگاه کند . او تقریبا باید با همه این کار
را میکرد تا بتواند مستقیم در چشمان کسی نگاه کند .
« مطمئنی که چیزی وجود نداره ؟ چیزی که تو بتونی به ما بگی ؟ اونها هیچ جایی در شهر نیستن
. مردی که داخل ایستگاه بود گفت که اونا رو ندیده . به هر جال ما تقریبا مطمئن هستیم که اونجا
جاییه که اونا رفتم . ما به یه سرنخ احتیاج داریم ، هر چیزی ، تا بتوانیم جستوجو رو درست ادامه
»م . بدی

romangram.com | @romangram_com