#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_163

»بیوفتی !
« همین الانم توی دردسرافتادم ! » به نگهبان اشاره کرد. «اون صورتمو دیده ! من به هر حال توی
دردسر می افتم ، ولی اگر با تو بیام ، میتونم کمکت کنم که شکست نخوری . این روش مسخره رو
»منار بذار !
به سرعت خارج شدیم و من برای آخرین بار یک نگاه گناهکارانه به نگهبان انداختم . مطمئن بودم
آنقدر به او ضربه نزده ام که آسیبی جدی به او وارد کند ، و با وجود خورشید که داشت بالا
میآمد ، میدانستم که یخ میزند .
بعد از حدود پنج دقیقه راه رفتن در بزرگراه ، متوجه شدم مشکلی داریم . با وجود این که تماما
پوشیده بودیم و عینک آفتابی زده بودیم ، ولی باز هم خورشید به کریستین آسیب میزد . باعث
می شد سرعتمان پایین بیاید ، و خیلی هم طول نمی کشید تا بالاخره یک نفر نگهبان را پیدا کند و
چند نفر را به دنبال ما بفرستد .
یک ماشین ( که مال آکادمی نبود ) پشت سر ماظاهر شد و من بلافاصله تصمیمم را گرفتم . کنار
خیابان ایستادن و سوار ماشین شدن را قبول نداشتم ، و هر کسی میدانست که چقدر می تواند
خطرناک باشد . اما ما باید به سرعت به شهر میرسیدیم ، و من دعا می کردم که من و کریستین
بتوانیم از پس هر آدم عوضی که می خواست کار کسی با ما بکند بر بیاییم !
خوشبختانه ، وقتی ماشین ایستاد ، دیدیم که در آن زوجی میانسال نشسته اند که بیشتر نگران می
« رسند . شما بچه ها حالتون خوبه ؟ »
با شصتم به پشت سرمان اشاره کردم و گفتم : « ماشینمون از جاده منحرف شد . میشه ما رو به
شهر برسونید تا بتونیم با پدرمون تماس بگیریم ؟ »
نقشه ام گرفت . پانزده دقیقه بعد ، آنها ما را در یک پمپ بنزین پیاده کردند . راستش خلاص
شدن از دست آن ها خیلی سخت بود چون میخواستند کمکمان کنند . چند دقیقه بعد بالاخره
متقاعد شدند که همه چیز رو به راه است خواهد بود و ما هم چند بلوک را تا ایستگاه اتوبوس
پیاده رفتیم . همان طور که من مشکوک شده بودم ، این شهر جذابیتی برای مسافرت نداشت ، سه
خط اتوبوس وجود داشت : دوتا از آن ها به پیست های اسکی دیگر میرفت و سومی هم به
لوستون و آیداهو ختم میشد از لوستون میتوانسیتد به جاهای دیگر بروید .
تقریبا امیدوار بودم که بتوانیم میسون و بقیه را قبل از این که اتوبوسشان بیاید گیر بیاوریم . سپس
می توانستم بدون درد سر آن ها را مجبور به بازگشت کنیم . متاسفانه هیچ نشانی از آن ها وجود
نداشت . زنِ بشاشِ پشت باجه دقیقا میدانست ما در مورد چه کسانی صحبت می کنیم . او تایید
کرد که هر سه آن ها بلیت هایی از لوستون به اسپوکان خریده اند .
« لعنتی ! » آن زن به خاطر طرز صحبت من ابرویش را بالا انداخت . به سمت کریستین برگشتم

romangram.com | @romangram_com