#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_162

او خِر خِر کرد : « خودم میدونم باید چی کار کنم . تا حالا وقتی این کار رو میکنه دیدمش . »
در جوابش من هم خر خر کنان گفتم : خوبه ، فقط سعی داشتم کمکی بکنم . »
در کمال خوش شانسی فقط یه نگهبان دم دروازه ایستاده بود . نگهبان ها در شیفت های نوبتی
بودند . با بالا آمدن خورشید خطر حمله استریگوی ها هم از بین رفته بود . ولی نگهبان ها به انجام
وظیفه خود ادامه میدادند ، در حالی که میتوانستند کمی استراحت کنند .
نگهبانی که جلوی ورودی ایستاده بود به نظر میرسید با دیدن ما نگران شده باشد .
« شما بچه ها این جا چیکار میکنین ؟ »
کریستین آب دهانش را قورت داد . میتوانستم آثار فشار عصبی را در صورتش ببینم .
« تو به ما اجازه میدی از دروازه عور کنیم . »
به علت نا آرامی ، صدایش کمی میلرزید ، ولی شباها قابل توجهی به صدای لطیف لیزا داشت .
متاسفانه . هیچ تاثیری روی نگهبان نداشت . همان طور که کریستین اشاره کرده بود ، استفاده
کردن از وسوسه ور ینگهبان ها تقریبا غیر ممکن است . میا واقعا شانس آورده بود . نگهبان به ما
پوزخندی زد .
در حالی که کاملا متعجب شده بود پرسید : »چی ؟!«
کریستین دوباره امتحان کرد . « تو میذاری ما بریم بیرون . »
لبخندش برای لحظه ای محو شد و سپس با شگفت زدگی لبخند زد . چشمان نگهبان مانندذ
قربانی های لیزا نمی درخشیدند ، ولی کریستین به اندازه کافی تاثیر گذاشته بود تا برای لحظه ای
او را وسوسه کند . متاسفانه ، همان جا . همان موقع میتوانستم بگویم آنقدر قوی نبوده که باعث
شود نگهبان به ما اجازه خروج بدهد . خوشبختانه ، من طوری آموزش دیده ودم تا مردم را بودن
استفاده از جادو ، وسوسه کنم ، در نزدیکی او یک چراغ قوه مگالایت* قرار داشت که حدود نیم
متر بلند بود و به راحتی هفت پوند (سه کیلو) وزن داشت . به سرعت آن را برداشتم و به پشت
سر نگهبان کوبیدم و او خر خری کرد و روی زمین مچاله شد . به سختی متوجه امدن من شده
بود ، و علی راغم میزان وحشتناک بودن کاری که انجام دادم دوست داشتم یکی از مربی هایم
آنجا بود و به خاطر عملکرد فوقالعاده ام یک نمره حسابی به من میداد !
کریستین گفت : یا عیسی مسیح ! تو به یک نگهبان حمله کردی ! »
با در نظر گرفتن هدفم که میخواستم بدون آسیب زدن به کسی ، بقیه را برگردانم ، زیاده روی
کرده بودم . « آره نمیدونستم چقدر در وسوسه ضعیفی ! برای ای فاجعه بعدا یک کاری می کنم .
ممنون از کمکت . قبل از این که شیفت بعدی بیاد باید »برگردی .
سرش را تکان داد و دهن کجی کرد . « نه ، منم با تو میام ».
با او مجادله کردم : « نه ! من فقط برای خروج از دروازه ه تو احتیاج داشتم . نمی خوام به دردسر

romangram.com | @romangram_com