#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_160

پس این یعنی یک نفر از قدرت وسوسه بر آنها استفاده کرده که خیلی هم حرفه ای و قدرتمند
نبوده . یک نفر ، مثل میا .
من آدمی نبودم که به راحتی غش کنم ، ولی برای لحظه ای حس کردم رو به مرگ هستم، دونیا
به دور سرم می چرخید . چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم . وقتی دوباره چشمانم را باز
کردم ، همه چیز باز ثابت به نظر میرسید ، باشه ، مشکلی وجود نداره ، خودم راه حلی پیدا میکردم
.
میسون ، ادی و میا امروز پناهگاه را ترک کردند . نه فقط این که فرار کردند ، بلکه با کمک
وسوسه این کار را انجام داده بودند که مطلقا ممنوع بود . به هیچ کس هم نگفته بودند . دروازه
شمالی به جاده ای راه داشت که به سمت شهری نسبتا مهم میرفت ، بزرگراهی کوچک به شهری
کوچک در دوازده مایلی اینجا ختم میشد . شهری که میسون به آن اشهره کرده بود ... اسپوکان .
اسپوکان ، جایی که استریگوی ها و دستیار های انسانشان احتمالا در آنجا پنهان شده اند .
اسپوکان ، جایی که میسون میتوانست به رویای احمقانه ی کشتن استریگوی ها دست پیدا کند.
اسپوکان ، جایی که میسون فقط صحبت های من در موردش می دانست .
در حالی که به سمت اتاقم می دوید با خودم زمزمه میکردم : ! » نه نه نه«
وقتی به اتاقم رسیدم فورا لباس هایم را در آوردم و به جای آن انواع پوشاک سنگین زمستانی به
تن کردم . چکمه ، شلوار جین و پلیور . در حالی که کت و دستکش هایم را در دست داشتم به
سمت در دویدم ، سپس برای لحظه ای مکث کردم . داشتم بدون فکر عمل می کردم . واقعا چی
کار میخواستم بکنم ؟ مشخصا باید به یک نفر میگفتم ... ولی این باعث میشد که آن سه نفر در
دردسر بیفتند . همچنین باعث می شد دمیتری که اطلاعاتی را که به عنوانه یک نگهبان بالغ در
مورد استریگوی ها را به من داده را در اختیار بقیه قرار داده ام .
زمان را مورد بررسی قرار دادم . زیاد طول نمیکشد تا بالاخره یک نفر متوجه غیبت ما بشود .
البته اگر بتوانم از پناهگاه خارج شوم . چند دقیقه بعد ، در حال زدن در اتاق کریستین بودم و او
مثل همیشه با خواب آلودگی و بد گمانی در را باز کرد .
با غرور گفت : « اگه امدی از طرف لیزا معذرت خواهی کنی ، میتونی شروع کنی و »...
خیلی سریع گفتم : « خواهشا خفه شو ! موضوع اصلا مربوط به تو نیست . »
با عجله تمام ماجرا را برایش تعریف کردم . حتی کریستین هم میدانست که این مسئله شوخی
بردار نیست .
« پس میسون و میا و ادی رفتن اسپوکان تا استریگوی شکار کنن ؟ »
آره « »!
« لعنتی ! تو چرا باهاشون نرفتی ؟ بهت میخوره همچین کاری بکنی ! »

romangram.com | @romangram_com