#آکادمی_خون_آشام_(جلد_دوم)_پارت_159
آخرین بار کشیک میدادند . اکثر نام ها را می شناختم و اکثرشان نیز در حال استراحت بودند ،
یعنی به راحتی میتوانستم به آن ها دسترسی داشته باشم .
متاسفانه ، دو نفر اولی که از آن ها پرس و جو کردم ، اصلا میسون را آن روز ندیده بودند . وقتی
متقابلا علت سوالم را میپرسیدند ، جواب مبهمی می دادم و به سرعت دور می شدم . نفر سوم در
لیست من نگهبانی بود به نام آلن ، نگهبانی که اکثرا مسئولیت پست های سطح پایین تر را داشت
. تازه داشت از اسکی بر میگشت و وسایلش را داخل می آورد . وقتی مرا در حال نزدیک شدن
لبخند زد. دید ،
در حالی که به سمت پوتین هایش خم شده بود گفت : «بله ، دیدمش . »
آرامش مانند موجی در وجودم به جریان افتاد . تا آن زمان متوجه نشدم که چه قد نگرانش شده
بوده ام .
«میدونی کجاست ؟»
« نه ، بهش اجازه دادم با اِدی و اون دختره ... دختر رینالدی ، از دروازه شمالی خارج بشن ، بعد
از اون دیگه ندیدمشون ».
با این که داشتیم در مورد یک شرایط مهم صحبت می کردیم ، او همچنان خودش را مشغول
چوب اسکی هایش کرده بود .
« تو به میسون و اِدی و ... میا اجازه دادی برن بیرون ؟! »
بله « »!
»اِم ... چرا ؟ «
کارش تمام شد ، به همین خاطر برگشت و به من نگاه کرد . حالتی خوشحال ولی گیج در صورتش
بود .
«چون ازم خواستند . »
حسی همانند یخ زدگی شروع کرد به رخنه کردن در وجودم ، نگهبانی که هم نگهبانی که همراه
با آلن ، در دروازه شمالی نگهبانی می داد را پیدا کردم و به سرعت پیش او رفتم ، آن نگهبان هم
جوابی مشابه قبلی به من داد . او هم به میسون ، ادی و میا اجازه داده بود بیرون بروند بدون این
که حتی سوالی بپرسند . و درست مانند آلن او هم احساس نمیکرد این قضیه مشکلی داشته باشد .
او هم به نوعی منگ بود . من این حالت را قلا دیده بودم ... حالتی که وقتی لیزا از قدرت وسوسه
اش روی بقیه استفاده میکرد به آن ها دست میداد . به صورت معمول این حالت وقتی رخ میداد
که لیزا نمیخواست طرف مقابل چیزی را به خاطر بیاورد . او میتوانست خاطرات را دفن کند ...
آنها را نابود کند یا حتی پنهانشان کند . او آنقدر در وسوسه قدرتمند بود که میتوانست کاری کند
یک نفر به صورت کلی همه چیز را فراموش کند .این دو نگهبان هنوز خاطراتی را در ذهن داشتند
romangram.com | @romangram_com