#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_190

با تمرکز روي کایروا و دیگران ، نفسم را بیرون دادم : " اونا براي ویکتور داشکوف کار می کنن. اون نگهبان
ها مال اونن. " یکی از نگهبانان با خس خسی پرسید : " شاهزاده ویکتور داشکوف؟ " انگار که ویکتور
.داشکوف وحشتناك دیگري هم وجود داشت
با دستانم سرم را محکم گرفتم : " خواهش می کنم یه ، کاري بکنین. دارن خیلی دور می شن. اونا توي ... "
تصویر مختصري که از شیشه هاي ماشین دیده بودم به ذهنم خطور کرد. " ... جاده ي هشتاد و سه هستن.
" . دارن می رن به سمت جنوب
" هشتاد و سه ؟ مگه کی راه افتادن ؟ نمی تونستی زودتر بیاي سراغمون ؟ "
.چشمانم با اضطراب به سمت دیمیتري چرخید
دیمیتري به آرامی گفت : " یه افسون اغوا کننده . یه افسون اغوا کننده روي گردنبند رز پیاده شده بود که
" .باعث می شد به من حمله کنه
کایروا بیان کرد : " هیچ کس نمی تونه یه همچین جادو هایی اجرا کنه ، مدت هاست که کسی همچین کاري
" .نکرده

دیمیتري ادامه داد و حالت صورتش کاملا تحت کنترل بود ، هیچ کس به داستان شکی نکرد. " حالا که می
بینید کسی این کار رو کرده . به هر حال جلوشو گرفتم و گردنبند رو ازش دور کردم. به همین خاطر زمان
" .زیادي از بین رفت
سرانجام و بالاخره گروه وارد عمل شد. هیچ کس نمی خواست من هم همراهشان بروم ، اما دیمیتري زمانی
که فهمید می توانم آن به را ها سمت لیزا راهنمایی کنم اصرار کرد وجودم لازم است . سه دسته از نگهبانان
وارد اس یو وي هاي مشکی رنگی شدند. من در اولین ماشین ، روي صندلی کنار راننده ، که خود دیمیتري
بود نشستم. دقایق می گذشتند. زمان ارائه ي گزارشات من ازِ وضعیت لیزا ، تنها زمان هایی بود که با
.یکدیگر صحبت می کردیم
اونا هنوز توي جاده ي هشتاد و سه هستند ... اما دارن به پیچ می رسن ، سرعتشون رو زیاد نکردن ، اما "
" .قصد کنار زدن هم ندارن
.دیمیتري بدون اینکه به من نگاه کند با ، سر تایید کرد او. واقعا داشت با تمام سرعت می راند
با نگاهی که او به انداختم اتفاقاتی که پیش تر افتاده بود در ذهنم تداعی گشت. درون ذهنم می توانستم را او
.ببینم ، اینکه چطور به من نگاه می کرد و مرا می بوسید
اما آنها چه بودند یه ؟ فریب یه ؟ حقه ؟ در راه براي سوار شدن به ماشین به من گفته بود که گرنبند
افسون شده بود ، یک افسون ش ت.و.ه. به تا. زا حال چنین چیزي نشنیده بودم ، وقتی اطلاعات بیشتري از

او خواستم فقط گفت که این جادو نوعی افسون است که متخصصان عنصر زمین تمرین می کنند ، اما هیچ
.وقت انجام نمی دن
" .اونا پیچیدن ، نمی دونم تو چه جاده اي هستن ، اما نزدیک که بشیم می فهمم "

romangram.com | @romangram_com