#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_189
موقع پایین آمدن از پله به ها سختی می توانستم او به برسم و این دفعه به خاطر من سعی نکرد که سرعتش
را کم کند . هنگامی که به آنجا رسیدیم به همه آماده باش داده شد. دستورات با فریاد گفته می شد و
.چیزي نگذشت که من او با در مرکز اصلی نگهبانان حضور یافتیم
کایروا و دیگر معلمان نیز در آنجا بودند. اکثر نگهبانان آکادمی . همه همزمان به گفتگو مشغول بودند که
.ناگهان ترس لیزا را احساس کردم که دورتر و دورتر می شد
بر سر آنها فریاد زدم عجله کنند و کاري انجام دهند اما جز دیمیتري کسی ماجراي دزدیدنش را نمی
.پذیرفت تا وقتی که یکی کریستین را در کلیسا پیدا کرد و تایید شد که لیزا واقعا در خوابگاه نبوده است
کریستین در حالی که دو نگهبان را او همراهی می کردند تلوتلو خوران وارد شد. دکتر اُلندزکی اندکی بعد
.آمد را او. معاینه کرد و خون پشت سرش را پاك کرد. سرانجام فکر کردم کاري خواهند کرد
" یکی از نگهبان ها پرسید : " چند تا استریگوي اونجا بودن ؟
" کس دیگري گفت : " چطوري آخه تونستن وارد بشن ؟
" .به آنها زل زدم : " چی ؟ اونجا اصلا استریگویی نبود
چندین جفت چشم خیره نگاهم کردند. خانم کایروا پرسید : " چه کس دیگه اي می تونه اونو برده باشه ؟
" .مطمئنا از طریق ... تصورات ِ ذهنی ت اشتباه متوجه شدي
" .نه. من درست دیدم. اون ... اون ها نگهبان بودن "
کریستین من من کنان تحت مراقبت دکتر گفت : " اون درست می گه. " زمانی که دکتر کاري با پشت سر
" .و موهایش می کرد صورتش را در هم کشید و گفت : " نگهبان ها بودن
" .کسی گفت : " غیر ممکنه
پیشانیم را مالیدم در حالی که به سختس از رفتن به درون ذهن لیزا از و دست دادن این گفتگو مقابله می
کردم گفتم : " اونا نگهبان هاي مدرسه نبودن. " ناراحتیم شدت یافت. " می تونین عجله کنین ؟ اون داره
" .دورتر می شه
داري میگی یه گروه از نگهبان هاي ِ خصوصی ِ اجیر شده اومدن و اونو دزدیدن ؟ " لحن کلام کایروا کنایه "
.اي بود . انگار لطیفه ي بامزه اي تعریف کرده بودم
" ... از بین دندان هاي به هم فشرده ام جواب دادم : " آره ، اونا
به آرامی با و دقت مقاومت ذهنیم را کاهش دادم به و درون لیزا لغزیدم. من درون ماشین گرانقیمتی نشسته
بودم که پنجره هاي آیینه اش بیشتر را نو بیرون نگه می داشت. در حقیقت این وقت از روز باید شب باشد ،
اما براي بقیه ي دنیا کاملا روز بود. یکی از نگهبانان جلو نشسته بود و دیگري کنارش روي صندلی لم داده
بود ، یکی از آن نگهبانانی که می شناختم ، اسپریدون. در صندلی عقب ماشین لیزا با دستانی بسته چمباتمه
... زده بود ، در یک طرفش نگهبانی نشسته بود و در طرف دیگرش
romangram.com | @romangram_com