#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_191

.دیمیتري با ناله اي پذیرفت و من بیشتر در صندلی فرو رفتم
همه ي آن اتفاقات چه معنی اي می دادند؟ آیا براي او معنی خاصی داشتند ؟ نه یا مسلما براي من که
. معانی بسیاري داشتند
حدود بیست دقیقه ي بعد گفتم : " اونجا. " به جاده ي ناهمواري اشاره کردم که ماشین ویکتور در آن گم
شده بود . جاده اي آسفالت نشده که سطحش با سنگریزه پوشیده شده بود و اس یو وي ما به فرصت این را
.می داد که سریعتر از ماشین لوکس آن ها حرکت کنیم
ما در سکوت به رفتن ادامه دادیم و تنها صدایی که شنیده می شد از غلتیدن لاستیک ها روي جاده ي خاکی
.بود که باعث می شد گرد و خاك اطرافمان را بگیرد
" .اونا دوباره پیچیدن "
آن از ها جاده ي اصلی دورتر و دورتر می شدندو ما هم تمام مدت با استفاده از بینش هاي من در تعقیبشان
.بودیم. سرانجام دیدم که ماشین ویکتور توقف کرد

" ... گفتم : " اونا بیرون یه کلبه دارن. دارن لیزا رو می برن به
" چرا این کار رو می کنین ؟ چه خیره ؟ "
.صداي لیزا بود ، هق هق می کرد و ترسیده بود. احساساتش مرا به سمت خودش می کشاند
ویکتور در حالی که با عصایش به سمت کلبه لنگ می زد گفت : " بیا بچه. " یکی از نگهبانانش در را باز
نگه داشت و نگهبان دیگر لیزا به را داخل هل داد را او و روي صندلی کهنه اي نزدیک میزي نشاند. آن جا
سرد بود ، مخصوصا در لباس مهمانی . ویکتور به رو روي او نشست. وقتی سعی کرد بلند شود نگهبان نگاه
.هشدار آمیزي او به انداخت
" فکر می کنی واقعا بهت آسیب می رسونم ؟ "
" او بدون توجه به سوال ویکتور فریاد کشید : " با کریستین چی کار کردي ؟ اون مرده ؟
پسر اُزرا ؟ براي این کار منظوري نداشتم . اون نباید اونجا می بود ، انتظار داشتیم رو تو تنها گیر بیاریم. "
باید بقیه رو متقاعد می کردیم تو دوباره فرار کردي ، که البته از قبل مطمئن شدیم این شایعه ها سر زبون
" .ها بیافته

. ؟ ما ... به یاد آوردم که این هفته داستان مشابه با این سبک تعریف کردن شنیده ام ... از ناتالی شنیده بودم
و حالا ... " ویکتور دستانش به را شکل درمانده و نمایشی از هم باز کرد. " ... کی فکر می کنه ممکنه کار "
ما بوده باشه و باور نکنه که تو فرار کرده باشی ؟ البته احتمال اینکه رز این تفکر رو بکنه هست. پس می
خواستیم کلک اونو بکنیم تا بقیه فکر کنن اونم فرار کرده ، که با اون نمایشی که موقع رقص تو نشون داد
غیر ممکنش کرد. اما من نقشه ي دیگه اي داشتم تا مطمئن بشم براي مدتی سرش مشغوله ... احتمالا تا
" .فردا. بعدا به حسابش می رسیم
اینجاي نقشه اش را حساب نکرده بود که دیمیتري متوجه افسون بشود. تصور کرده بود آنقدر مشغول

romangram.com | @romangram_com