#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_184

هاي آتش برخاست. یکی از نگهبانان به را او گوشه اي پرت کرد نا. امیدانه امیدوار بودم صدمه اي ندیده
باشد ، اما بیشتر از نمی توانستم انرژي را ام صرف نگرانی در مورد او بکنم.نگرانی من در مورد لیزا بود .نمی
توانستم اجازه دهم بلایی سرش بیاید. باید را او نجات می دادم ، باید از را او آنجا او دور می کردم. اما نمی
دانستم چطور از او. من بسیار دور بود از ، طرفی من حق نداشتم حتی درب اتاق را باز کنم ، چه برسد به
.اینکه به سمت کلیسا بروم
متجاوزان جلوتر آمدند به را او و اسم پرنسس صدا کردند، او به اطینان دادند که خطري را او تهدید نمی
کند. شبیه نگهبانان بودند ، پس مسلما دمپایر هستند. حرکات و رفتارشان آشنا بود ، اما به نظر نمی آمد از
نگهبانان آکادمی باشند. لیزا مقاوتی نکرد ، بنابراین آن نه ها لیزا به را اجبار حرکت دادند نه و دیگر به
.کریستین حمله کردند

چیزي مرا مجبور کرد که از سر لیزا بیرون بیایم. اخمانم در هم رفت و اطراف اتاق را براي پیدا کردن
دلیلش نگاه کردم. باید دوباره به ذهن لیزا بر می گشتم و می فهمی دم چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
معمولا زمانی که خودم نمی خواستم یا و احساسات لیزا ضعیف بودند ، نمی توانستم ارتباطی برقرار کنم ، اما
این بار فرق می کرد ، چیزي مرا بیرون می انداخت و جلویم را می گرفت. چیزي به زور عقب نگه می
.داشت
.اما این با عقل جور در نمی آمد. چه چیزي مرا ... صبر کن ببینم
.ذهنم کور شده بود
نمی توانستم به یاد بیاورم همین الان به چه چیزي فکر می کردم . همه تفکراتم از بین رفته بود. گویی ذهنم
ایستا شده بود. چه اتفاقی افتاده بود ؟ در مورد لیزا بود ؟ چی شده بود ؟ بلند شدم و دستانم را دور بازوهایم
.پیچاندم ، گیج شده بودم ، سعی می کردم بفهمم چه شده است . لیزا . چیزي در مورد لیزا وجود داشت
" ! ناگهان صدایی در سرم گفت : " برو ، برو پیش دیمیتري
آره ، دیمیتري. ناگهان روح و بدنم هر دو در تب او می سوختند و بیشتر از همیشه می خواستم که او با
.باشم. نمی توانستم او از دور بمانم او. می دانست چه کار کند

علاوه بر این خودش به من گفته بود هرگاه چیزي در مورد لیزا اشتباه بود پیش او بروم. خیلی بد بود که نمی
دانستم چه چیزي راجع به لیزا اشتباه بود با. این وجود می دانستم که دیمیتري ترتیب همه ي کارها را می
.دهد
بیرون رفتن از پنجره زیاد کار سختی نبود ، حالا که آن ها می خواستند مرا به زور داخل اتاقم نگه دارند
چاره ي دیگري نداشتم . نمی دانستم اتاق دیمیتري کجاست، اما مهم نبود. چیزي مرا به سمت او می کشاند
. او به ، نزدیکتر می کرد. غریزه ام مرا جلوي درب اتاقی رساند به و سرعت آن را کوبیدم
. بعدر از چند لحظه ي کوتاه او ، درب را باز کرد ، وقتی مرا دید چشمان قهوه اي رنگش گشاد شدند
" ؟ رز "

romangram.com | @romangram_com