#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_183

.، ولی در حال دور شدن از آنجا بود. شخص دیگري را دیدم که نزدیک لیزا در تاریکی ایستاده بود
" .فریاد کشیدم : " کریستین
به او لیزا چشم دوخته بود ، اما با شنیدن نامش برگشت. یکی از نگهبانان ِ همراهم مرا تکانی داد و گفت : "
" ! ساکت باش
" ! را او نادیده گرفتم . " برو دنبالش ، بجنب
.او فقط آنجا نشسته بود و چیزي در دلم می خواست بر سرش فریاد بکشم

" .برو ، احمق "
نگهبان دوباره سقلمه اي به من زد تا مرا دعوت به سکوت کند ، اما چیزي در وجود کریستین بیدار شده
.بود از. جایش بلند شد به و سمتی که لیزا رفته بود حرکت کرد
***
آن شب هیچ کس نمی خواست با من ارتباطی برقرار کند. احتمالا فردا براي من جهنم سوزانی بود ) صحبت
هایی راجع به تعلیق یا اخراجم شنیده بودم. ( اما مدیر کایروا سرش کاملا با قضیه ي خونریزي میا از و حال
رفتن بعضی از دانش آموزان به خاطر دیدن دعواي من گرم بود.نگهبانان مرا در حالی که سرپرست خوابگاه
با چشمان گشادش به من خیره شده بود تا ، اتاقم همراهی کرده بودند. سرپرست خوابگاه به من هشدار داد
که ساعتی یک بار به اتاقم سر می زند تا مطمئن شود در اتاقم باقی مانده ام. گروه دیگري از نگهبانان نیز
اطراف ورودي و ها خروجی هاي محوطه پرسه می زدند. ظاهرا ریسک بزرگی کرده بودم. احتمالا جشن ادي
.را هم خراب کرده بود ، حالا دیگر عده اي را در اتاقش دور هم جمع نمی کرد
لباس هایم را در آوردم و روي زمین پرت کردم . پاهایم خود به خود جمع شدند. خودم به را ذهن لیزا
رساندم او ، حالا آرام تر شده بود. اتفاقات مراسم رقص هنوز هم را او اذیت می کردند ، اما به هر حال
کریستین آنجا بود با و کلماتش را او آرام می کردم. من نمی توانستم چیزي بگویم ، مهم نیست. همین که
.بدانم حالش بهتر شده و کار احمقانه اي انجام نمی دهد برایم کافی است. به ذهن خودم برگشتم
بله ، همه چیز آشفته بود. حرف و ها اتهامات میا و جسی مدرسه را در تب و تاب انداخته بود. احتمالا مرا
هم از مدرسه بیرون می انداختند با تا زن هاي دمپایري که خود را در اختیار مردهاي موروي قرار می دهند

زندگی می کنم. حداقل لیزا به چیزي که می خواست رسیده بود او ، آرون را ترك کرده بود با و کریستین
... می گشت. اما حتی اگر این کار درست هم باشد هنوز به این معناست که
.کریستین . کریستین
.کریستین صدمه دیده بود
به سرعت به ذهن لیزا بازگشتم با و صحنه اي بهت آور مواجه شدم او. توسط مردان و زنانی که معلوم نبود
از کجا سر و کله ي شان پیدا شده ، محاصره شده بود. آن ها پشت سر هم وارد اتاق زیر شیروانی کلیسا ،
جایی که لیزا و کریستین براي صحبت رفته بودند ، شدند. کریستین جا از پرید از و سر انگشتانش شعله

romangram.com | @romangram_com