#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_182
اوه. این خوب نیست. درست مثل اولین ملاقات ما در کافه تریا با را او حرکتی تند و ناگهانی تکان دادم و.
گفتم : " هی . این دوست .ح.ا.ف ش ه. که می گفتی اینجاست. یادته که در مورد حفظ فاصله ات با لیزا بهت
" چی گفته بودم ؟
میا دندان قرچه اي کرد و دندان هاي نیشش را آشکار کرد. همانطور که قبلا گفته بودم نمی توانستم بیشتر
از این براي او احساس تاسف بکنم. میا خطرناك بود. کمی به طرف من خم شد. حالا به طریقی در مورد لیزا
.و خودکشی او می دانست. نه فقط از روي حدس و گمان ، بلکه واقعا می دانست
اطلاعاتی که او در حال حاضر داشت همان چیزهایی بودند که نگهبانان ِ حاضر در درمانگاه گزارش داده
بودند ، همان چیزهایی که من راجع به گذشته لیزا به آنها گفته بودم. حتی به نوعی می توان گفت این
.اطلاعات جزو پرونده هاي محرمانه ي دکترها می باشد
.میا به هر نحوي بوده ، آن اطلاعات را گیر آورده است
لیزا نیز متوجه این موضوع شد و نگاهی که روي صورتش بود ) نگاهی ترسیده و شکننده که دیگر شباهتی به
یک پرنسس نداشت ( باعث شد تصمیم را بگیرم. دیگر مهم نبود کایروا قبلا در مورد آزادي من صحبت
کرده بود ، که من به تا حال رفتار خوب و معقولی داشته و ام اینکه نگرانی هایم را امشب در این جشن از
خودم دور کرده بودم، همه ي اینها دیگر مهم نبودند. می خواستم همه چیز را نابود کنم ، همین و جا همین
.الان
.واقعا کنترل انگیزه ام سخت بود
با تمام قدرتی که داشتم مشتی به صورت میا کوبیدم ، فکر کنم محکم از تر ضربه اي که به جسی زده بودم.
وقتی مشتم به بینی اش برخورد کرد صداي شکستن چیزي را شنیدم و خون بیرون زد. فردي جیغ کشید.
میا به سمت عقب و بین دخترهایی که جیغ می کشیدند پرتاب شد. آن دخترها به سرعت خودشان را کنار
می کشیدند تا لباس هایشان خونی نشود. خودم را رویش انداختم و قبل از اینکه کسی مرا او از جدا کند
.مشت دیگري نثارش کردم
. دیگر نمی توانستم جلوي خودم را بگیرم با و میل بهِ مبارزه ام بجنگم. دیگر برایم مهم نبود
سرانجام نگهبانان رسیدن به و آنها اجازه دادم مرا از آنجا دور کنند. کایروا هم با آن قیافه ي حق به جانبش
سر رسید. فرقی نداشت چه بلایی سرم می آورند ، تنبیه یا اخراج ، هر چه که بود می توانستم از پسش بر
.آیم
روبروي و ما در بین موجی از دانش آموزان که به سمت ما می آمدند ، لیزا را دیدم. احساسات خارج از
کنترلم نتوانستند جلوي ورود احساسات به او ذهنم را بگیرد. ویران شده نا ، امید . حالا دیگر همه راز کوچک
را او می دانستند. صورتش بیشتر چیزي که نشان می داد درد داشت. در هم ریخته بود. چیزي نبود که
.بتواند تحملش کند
با اینکه می دانستم نمی توانم با وجود نگهبانان اطرافم جایی بروم به ، دنبال راهی گشتم به تا لیزا کمک کنم
romangram.com | @romangram_com