#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_181

" .میسون با دیدن نگاه خیره ي من ، سرزنشم کرد. " بس کن. امشب نگران لیزا نباش
" .سخت هم نیست "

وقتی نگاش می کنی به نظر افسرده می شی. البته اگه توي اون لباس می بودي حتی با اون نگاه افسرده هم "
" .خیلی جذاب به نظر می رسیدي . عجله کن. ادي اونجاست
میسون مرا به سختی دنبال خودش کشید اما در آخرین لحظه از روي شانه هایم نگاه دیگري به لیزا انداختم
. چشمانمان بطور مختصري با هم تلاقی کرد و احساس تاسفی از طریق پیمان روانه شد. زمانی که وارد جمع
دیگري نو از آموزان می شدیم با صورتی به ظاهر آرام فکر لیزا از را سرم بیرون راندم با. گفتن رسوایی میا
به آنها بهره ي زیادي بردیم. دیدن پاك شدن اسم من از آن اتفاق و انتقام گرفتن از میا ، کم و بیش
احساس خوبی داشت . نو آموزان در میان ما پرسه می زدند با و دیگران صحبت می کردند . می توانستم
.ببینم خبرها به سرعت پخش می شوند. انتظار کشیدن تا دوشنبه خیلی زیاد بود
به هر حال من اهمیت نمی دادم و واقعا اوقات خوبی داشتم . همان نقش قدیمی خودم را ایفا می کردم از و
.اینکه می دیدم هنوز هم آن خنده .ا.ل و ها س زدن ها یادم مانده تعجب کردم
همانطور که زمان می گذشت و جشن ادي کم جمعیت تر می شد احساس کردم نگرانی ِ لیزا به رو افزایش
است با. ناخشنودي دست از صحبت کشیدم به و دنبال او نگاهی اجمالی به اطراف اتاق انداختم . آنجا او.
هنوز آنجا بود با ، گروهی از افراد. مثل خورشیدي بود که در منظومه ي شمسی کوچک اطرافش می
.درخشید
آرون یک طرف لیزا خم شده بود و چیزي در گوش او زمزمه می کرد . یک لبخند مستانه ي ساختگی که
می شناختم روي صورتش جا خوش کرده بود و رنج و نگرانی لز سمت او در حال افزایش بود . ناگهان این
احساس متوقف شد . میا داشت براي گفتن موضوعی به سمت آنها می رفت و هیچ زمانی را براي گفتن آن
از دست نمی داد. در حالی که چشم هاي تحسین کننده ي لیزا روي او بود و میاي کوچک در آن لباس
قرمزش که وحشیانه دست و سرش را تکان می داد و دهانش زنده پر و حرارت می جنبید. نمی توانستم از

آن سوي اتاق کلمات را بشنوم. از اما طریق پیمانی که بین ما بود احساس نسبتا تیره و تاریکی در من
.افزایش می یافت
" .به میسون گفتم : " من باید برم
با سرعت به سمت لیزا دویدم . در انتهاي سخنرانی آتشین و دنباله دار میا و در حالی که با او تمام قدرت
بر سر لیزا فریاد می کشید به و سمت او خم شده بود به آن ها رسیدم. آن چه از کلمات می توانستم بفهمم
.این بود که میا به خیانت جس و رالف در مورد خودش پی برده بود
و تو اون دوست .ح.ا.ف ش ه. ت ! من قصد دارم به همه بگم چه روان پریش هایی هستین. اونا باید شما رو "
توي درمانگاه حبس کنن. شما خیلی دیوونه این. اونا باید شما رو تحت درمان قرار بدن. واسه همین هم بود
" ... که رز و تو زود از درمانگاه جیم شدین تا کسی نفهمه تو خودکشی

romangram.com | @romangram_com