#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_180

اگه این ... اگه این اتفاق قبلا افتاده باشه ، پس ... پس باید اون دختر بعدش هم در حال قرار گذاشتن با "
" .آرون بوده باشه
.هر سه پسر سر تکان دادند

اوه . واي ! " میا واقعا ما از متنفر بود به او. خاطر اینکه برادر لیزا آن بلا سرش آورده بود همه به جا "
.دنبال گرفتن انتقام از لیزا بود
با او دو نفر خوابیده بود به و دوست پسري که وانمود می کرد را او می پرستد ، خیانت کرده بود. به نظر می
رسید جس و رالف بطور باور نکردنی از این که ما بی خیال موضوع شدیم خیالشان راحت شد، میسون بازوي
سنگینش را دور شانه هاي من انداخت . " خوب تو ؟ چی فکر می کنی ؟ حدس من درست بود ؟ می تونی
" .به من بگی. من اهمیت نمی دم
" خندیدم. " بالاخره نگفتی چطور این موضوع رو فهمیدي؟
من به این معروفم که جذبه ي زیادي دارم با. استفاده از کمی تهدید حقیقت روشن شد از ، طرفی می "
" .دونستم میا براي گرفتن انتقام احتیاج به کمک داشته
با یاد داشتم که میا در روزهاي دیگر موي دماغ من می شد به تا. حال به این موضوع فکر نکرده بودم که
.او کلا درمانده و بدون کمک باشد اما این چنین نشان ندهد
میسون در ادامه گفت : " اونا دوشنبه همه چیزو به همه می گن. قول دادن. همه موقع نهار می فهمن حقیقت
" .چی بوده
من با ترشرویی گفتم : " چرا همین الان نمی گن ؟ اونها با یک دختر خوابیدن و آسیبی که به اون دختر
" .رسیده بیشتر از آسیبی بوده که به اونا وارد شده

آره ، حق با توئه. اونا نمی خواستن امشب با این کار معامله کنند. اگه تو بخواي می تونی از امشب موضوع "
" . به رو دیگران بگی. حتی می تونیم یه تابلوي تبلیغاتی درست کنیم
مانند اغلب اوقات که میا من را .ح.ا.ف ش یا ه. .د.ب ك ه.ر.ا. می نامید ؟ ایده ي بدي نبود . " ماژیک و کاغذ
" ... داري ؟
همانطور که به آن سوي ورزشگاه، جایی که لیزا در میان تحسین کنندگانش احاطه شده و بازوي آرون دور
کمر او حلقه شده بود چشم دوخته بودم ، کلماتم به رو خاموشی می رفت.لیزا پیراهن شیک ، تنگ و چسبان ِ
صورتی رنگ فامی از جنس کتان پوشیده بود که هرگز نمی توانستم در برابرش مقاومت کنم. موهاي
بلوندش با را استفاده از یک گل سر کوچک ِ کریستال به صورت گره اي بالاي سرش جمع کرده بود که
.بیشتر به نظر می رسید تاجی بر سر گذاشته است. شاهزاده خانم وازي لیزا
همان احساس قبل مانند اضطرا و شوریدگی درون من به صدا در آمد او. فقط امشب نمی توانست کاملا از
خودش لذت ببرد. کریستین آن سوي اتاق در تاریکی کمین کرده بود و لیزا را تماشا می کرد او. تقریبا در
.تاریکی محو شده بود

romangram.com | @romangram_com