#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_177

شراب ؟ " اگر لیزا می خواست به من بی اعتنایی کند، دیگر دلیلی نداشتم که جلوي خودم را بگیرم و "
مست نکنم . " نه. عجله کن و لباست رو بپوش. تو که نمی خواي با این لباس ها بیاي. " من به جین پاره و
.تی شرت دانشگاه اوریگانم نگاه کردم. قطعا با این لباس ها جایی نمی رفتم
پانزده دقیقه بعد ما ، داشتیم تقاطع پشتی محوطه رعمومی را طی می کردیم با و تعریف کردن اینکه چطور
همکلاسی زمخت ویژه ما یک چشم سیاهش را در تمرین داده بود می خندیدیم. حرکت کردن سریع روي
زمین یخ زده ي محوطه آسان نبود به ، همین خاطر او بازوي من را گرفته بود تا زمین نخورم و تقریبا مرا
دنبال خودش می کشید. این بیشتر باعث خنده ما ي می شد . احساس شادي در من شروع شده بود. کاملا
.از دردي که براي لیزا می کشیدم خلاص نشده بودم اما حالم بهتر بود
شاید من در کنار او دوستانش نبودم ، اما دوستان خودم را داشتم. البته به زودي به معناي نوشیدن شراب ،
آن هم زیادتر از حد معمول بود ، شاید دردي از من دوا نمی شد ، اما حداقل خوش می گذراندم. آره .
.زندگی من می تونست بدتر باشه
.بعد به ما سوي دیمیتري و آلبرتا رفتیم
بین آن ها بحثی راجع به موضوع دیگري در مورد نگهبانان در جریان بود. آلبرتا وقتی را ما دید لخند زد و
نگاهی ما به انداخت ، نگاهی عاقل اندر سفیه . به هر حال با خودش فکر می کرد ما بامزه ایم تا. حدودي
.سر خوش. تصادفا سر خوردیم و میسون دستش به را بازوي من گرفت تا تعادلم را حفظ کنم

آقاي آشفورد ، دوشیزه هاتاوي ، چه سوپرایزي تا ، الان توي سالن ندیده بودمتون. " میسون لبخندي "
.فرشته گونه و معصومانه زد
نگهبان پترو، ما دیر کردیم . خودتون می دونین که بودن با دخترا چه مشکلاتی داره. همش جلوي آینه "
" .هستن ، مبادا به بد نظر برسن
معمولا در چنین مواقعی با آرنجم به میسون سقلمه می زدم ، اما در حال حاضر فقط به دیمیتري خیره شده
.بودم و قادر به حرف زدن نبودم. شاید مهمتر از آن او ، هم به من خیره شده بود
همان لباس مشکی را پوشیده بودم و امیدوار بودم همه ي تاثیر خودش را بگذارد . در واقع ، تعجب آور بود
.که آلبرتا از لباسم تعریف نکرد
هیچ دختر مورویی لباس چسبیده به سینه رو هر جایی نمی پوشه . گردنبند ِ رز ویکتور دور گردنم قرار
داشت و من شتابزده موهایم را سشوار کشیده بودم ، جوري که می دانستم دیمیتري خوشش می آید به تا.
حال لباس تنگ نپوشیده بودم ، چون هیچ کس لباسی مثل این را نمی پوشید به ، همین خاطر پاهاي برهنه ام
.در حال یخ زدن بود
کاملا مطمئن بودم خیلی خوب به نظر می رسم ، اما چهره ي دیمیتري چیزي را نشان نمی داد او. فقط مرا
نگاه می کرد و نگاه می کرد. شاید با خودش چیزهایی راجع به ظاهر من می گفت به با. خاطر آوردن اینکه
چطور میسون دست مرا گرفته بود او از ، فاصله گرفتم. میسون و آلبرتا اظهاراتشان را تمام کردند و همه ما
.به راه هاي جداگانه اي رفتیم

romangram.com | @romangram_com