#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_174

" به تو اونا در مورد بقیه ي چیز ها هم گفتی ؟ "
" .سرم را تکان دادم. " هنوز نه
" .به سمت من برگشت ، نگاهش سرد بود. " هنوز ؟ پس می خواستی این کار را بکنی
" .مجبور بودم تو ، می تونی بقیه رو شفا بدي. اما این کار باعث از بین رفتن خودت می شه "
" .من رو تو مداوا کردم "

آخرش خودم خوب می شدم. قوزك پام خوب می شد. اما این ارزش چیزي که به سر تو میاد رو نداره و. "
فکر کنم می دونم از کجا شروع شد. وقتی اولین بار منو شفا دادي ... " همه ي حدسیاتم را راجع به تصادف
و اینکه چطور همه ي قدرت هاي جادویی و افسردگی اوِ بعد از آن شروع شده بود ، شرح دادم. همچنین به
اینکه چطور پیمان بین ما بعد از آن تصادف شکل گرفت ، اگر چه هنوز خودم هم نفهمیده بودم چرا ... ؟
نمی دونم چه اتفاقی افتاده یا و داره می افته . هر چی هست در حد و اندازه اي نیست که خودمون بتونیم "
" .از پسش بر بیایم. نیاز به کمک داریم
" با صراحت و قاطعانه گفت : " اونا منو هم سر به نیست می کنن ، مثل خانم کارپ
ولی من فکر می کنم اونا بهت کمک می کنن. واقعا نگرانت بودن لیزا. من این کار به رو خاطر تو انجام می "
" .دم. فقط می خوام تو خوب بشی
" . رویش از را من برگرداند. " برو بیرون رز
.به آرامی بیرون رفتم
آنها را او مرخص کردند به ، شرطی که براي ملاقات روزانه با مشاور برگردد. دیمیتري به من گفت تصمیم
گرفته اند نوعی روش درمانی براي کمک به افسردگیش ترتیب دهند. من به شخصه علاقه اي به دارو
.نداشتم ، ولی طرفدار هر چیزي بودم که او به کمک کند

متاسفانه چند دانشجوي سال دوم به خاطر حمله آسم در درمانگاه بودند. پسري دیده بود که لیزا همراه با
دیمیتري و آلبرتا به درمانگاه آمده با. اینکه نمی دانستند چه بلایی سر لیزا آمده اما ، باز هم این موضوع
جلوي پخش کردن خبر بستري شدن لیزا را نگرفت. آنها در زمان صبحانه به بقیه گفته بودند. در زمان
ناهار همه دانشجوها در مورد ملاقات هاي آخر شب در درمانگاه با خبر بودند و. مهم از تر این ، آنها می
.دانستند که با او من حرف نمی زند. هر چه ریسیده بودم ، پنبه شد
او مستقیما با من مخالفت نمی کرد ولی سکوتش این موضوع به را خوبی نشان می داد . تمام روز مانند یک
روح در اطراف آکادمی قدم می زدم. مردم مرا می دیدند ولی تعداد کمی با من صحبت می کردند. آنها
روش لیزا را در پیش گرفته بودند ، تقلید از سکوت . او ولی در حقیقت آنها نمی خواستند ریسک کنند که
مبادا من او و دوباره اوضاع را درست کنیم. هنوز هم لغت .ح.ا.ف ش ي ه. خونی را این و جا آنجا می شنیدم ،
.زمان هایی که تصور می کردند آن اطراف نیستم
با خودم فکر کردم سر میز ناهار پیش میسون بنشینم اما ، بعد به ذهنم رسید در صورت استقبال میسون از

romangram.com | @romangram_com