#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_173

نکردم چون به هیچکس غیر از لیزا اعتماد نداشتم . ولی با نگاه کردن به دیمتیري با و ، در اشتراك گذاشتن
.آن حس درك و فهمیدن ، متوجه شدم به یک نفر دیگر هم اعتماد دارم
" .متوجه خش خش صدایم شدم وقتی که گفتم : " می دونم کجاست. لیزا. باید کمکش کنیم
فصل نوزدهم
خیلی سخت است که بگویم آخر سر چه چیزي مرا مجبور به این کار کرد. خیلی رازها بود که مدت طولانی
پیش خودم نگه داشته بودم ، زیرا فکر می کردم با انجام این کار قادر به محافظت از لیزا خواهم بود با. این
حال پنهان کردن موضوع خودکشی اش هیچ کمکی به محافظت او از نمی کرد. نمی توانستم جلوي را او
بگیرم و حالا واقعا متعجب هستم که اصلا شاید تقصیر من است که او شروع به این کارها کرده. هیچ کدام
.از اینها تا زمانی که او مرا مداوا کرد اتفاق نیفتاده بود
چه می شد اگر او مرا همانطور مجروح رها می کرد ؟ شاید بهبود پیدا می کردم ، شاید او الان سالم و
.سرحال بود

.من در درمانگاه ماندم و دیمیتري رفت تا آلبرتا را پیدا کند
وقتی گفتم لیزا کجاست او ، یک ثانیه هم صبر نکرد. گفتم که او در خطر است و دیمیتري هم بلافاصله همه
چیز را رها کرد و مثل کابوسی با حرکت آهسته جلوي چشمانم حرکت کرد . وقتی انتظار می کشیدم دقیقه
ها برایم دیر می گذشت. بالاخره وقتی دیمیتري لیزا را که بیهوش بود آورد ، جنب و جوشی در درمانگاه به
.پا شد. هیچ کس نمی گذاشت داخل بروم
لیزا خون زیادي از دست داده بود. یک سرُم غذایی به دست راست او زده بودند تا زمانی که بهوش آید
.بتواند غذا بخورد و بهبود پیدا کند
اجازه ي دیدن به را او من ندادند، تا در نهایت نیمه شبی دکتر گفت حال لیزا به اندازه ي کافی براي ملاقات
ثابت شده. زمانی که داخل اتاقش رفتم پرسید : " این درسته ؟ " روي تخت دراز کشیده و مچ دستش باند
.پیچی شده بود
می دانستم که خون زیادي او به تزریق کرده اند اما هنوز هم به نظرم رنگ پریده می آمد. " اونا گفتن تو
" .این کار رو کردي تو ، بهشون گفته بودي
تردید داشتم که او به نزدیک شوم. گفتم : " مجبور بودم. لیزا تو ، رگ خودتو زدي ، خیلی هم بدتر از قبل
... تو منو درمان کردي . بعدش هم که همه چیز دست کریستین بود تو ، نمی تونستی هیچ کاري بکنی.
.احتیاج به کمک داشتی. " چشمانش را بست

" .کریستین ؟ ... در موردش چیزي می دونی ... البته که می دونی . تو در مورد همه چیز می دونی "
" .متاسفم ، فقط می خواستم کمکت کنم "
" .پس اون حرف خانم کارپ چی شد ؟ اینکه همه چیز رو مخفی نگه داري "
" .اون چیزاي دیگه رو می گفت. فکر نکنم ازت بخواد موضوع خودکشی خودت رو مخفی نگه داري "

romangram.com | @romangram_com