#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_172
" .یکی از همین با ها برادرت آشنا شد و اونا با هم دوست شدن
" .نه نشدن. به من چیزي نگفته بود. اندرو همیشه همه چی به رو من می گفت "
. نه به هیچکس نگفت. به میا هم گفت به کسی نگه. میا رو متقاعد کرد که این باید یه راز رمانتیک باشه ، "
در حالی که دلیلش این بود که نمی خواست دوستاش بفهمن که اون یه با دختر سال اولی غیر سلطنتی لخت
" .می شه
" .اگه میا این رو بهت گفته بود ، اون بود که داشته این کارها رو می کرده و قرار رو ها می ذاشته "
آره خب ، وقتی که دیدم گریه می کرد فهمیدم اون نبوده که این کارها رو می کرده . برادرت بعد از چند "
هفته ازش خسته شد و مثل یه آشغال دور انداختش. بهش گفت که زیادي کم سنه و
در نهایت ، در حالی کهدر دردهاي خودش غرق می شد ، لیزا تنها تصمیمی که می توانست را گرفت. تنها
کاري که می توانست انجام دهد تا این احساسات را ازبین ببرد. کیفش را باز کرد و تیغ کوچکی که همیشه
... همراه خود داشت را پیدا کرد
در حالی که حس ناخوشی داشتم نمی توانستم ارتباط را قطع کنم . حس می کردم بازوي چب خود را می
برد ، حتی عمیق از تر جاي نشانه هاي نگهبانان. تماشا می کردم چگونه خون روي پوست سفیدش جریانمی
یافت. مثل همیشه از ، سیاهرگ دوري می کرد، ولی اینبار بریدگی هایش عمیق تر بودند. بریدگی سوزش
شدیدي داشت با ، انجام این کار او ، قادر بود بر روي درد بدنی تمرکز کند و خود از را اضطراب هاي ذهنی
جدا سازد و حس کند که کنترلش دست خودش است. قطره هاي خون روي زمین خاك گرفته می چکیدند
و ، دنیا در اطرافش شروع به چرخیدن کرد. دیدن خون خودش باعث سرگیجه اش می شد. در تمام زندگی
اش از بقیه ي خون می گرفت. خون دهنده ها. حالا ، اینجا بود ، بیرون می چکیدند با. خنده اي بریده بریده
به این نتیجه رسید که شرایطش خنده دار است. شاید اگر بگذارد خون خارج شود ، در واقع دارد آنها به را
صاحبانشان برمی گرداند ، خونی که از آن ها دزدیده است. شاید هم داشت هدرشان می داد ، خون
.دراگومیر هاي ترسیده اي که هر کس عقده اش را دارد
به روز وارد سرش شده بودم ، ولی بعد نمی توانستم خارج شوم. احساساتش مرا به دام اناخته بودند ، آنها
خیلی خیلی قذرتمند و محکم بودند. ولی باید فرار می کردم ... این با را ذره ذره ي وجودم حس می کردم.
باید را او متوقف می کردم به او. خاطر درمان من خیلی ضعیف شده بود و نمی توانست این میزان خون را
.از دست بدهد. وقتش بود که به یک نفر بگویم
وقتی که بالاخره موفق شدم ، خودم را در درمانگاه یافتم. دستان دیمیتري در دستانم بودند و ، دیمیتري با
ملایمت مرا در حالی که اسمم را تکرار می کرد تکان می داد تا توجهم را جلب کند. دکتر الندزکی هم با
.چهره اي تیره و نگران در کنارش ایستاده بود
به دیمیتري خیره شدم و ، متوجه شدم که او واقعا چقدر نگرانم بود به و من اهمیت می داد. کریستین به من
گفته بود که کمک بیاورم ، پیش کسی بروم که در مورد لیزا بهش اعتماد دارم . من به پیشنهادش اعتنایی
romangram.com | @romangram_com