#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_167


" . یه تو فرشته ي نگهبان داري "
او به گفتم : " من به فرشته ها اعتقادي ندارم. من فقط به کارهایی که خودم می تونم براي خودم انجام بدم
" .اعتقاد دارم
خب پس یه تو ، بدن شگفت انگیز داري. " به صورت سوال برانگیزي او به خیره شدم. " منظورم اینه که "
" ... زیاد آسیب نمی بینی. در مورد اون تصادف شنیده بودم
او مشخص نکرد منظورش کدام تصادف است ، ولی فقط می توانست یکی باشد به ، طور معمول صحبت
کردن در مورد آن تصادف مرا معذب می کرد ، ولی در مقابل دیمیتري ، می توانستم هر چیزي به را راحتی
.بگویم
توضیح دادم : " همه می گن من نباید نجات پیدا می کردم . به خاطر جایی که نشسته بودم و طوري که
ماشین با درخت برخورد کرد . لیزا واقعا تنها کسی بود که در جاش امن بود. اون و من فقط چند تا خراش
" .برداشتیم
" . به تو و معجزه و فرشته اعتقاد نداري "
" ... . نه من "

... در واقع ، این یک معجزه است. تو یک زندگی سحر آمیز داري
... و همانند آن ، میلیون ها فکر دیگر به ذهنم هجوم آورد. شاید ... شاید واقعا یک فرشته ي نگهبان دارم
" دیمیتري سریعا متوجه ي تغییر احساساتم شد. " چی شده ؟
همانطور که چیزهایی به ذهنم می رسید سعی کردم محدودیت و ها مرز را ها گسترش دهم و اثر گیجی و
.مردد بودن به خاطر داروها از را خود دور کنم
.احساسات بیشتري از لیزا به درونم نفوذ می کردند. عصبی. آشفته
" لیزا کجاست ؟ اینجاست ؟ "
نمی دونم. وقتی آوردمت از کنارت دور نمی شد تا. زمانی که دکتر اومد کنار تختت نشسته بود. تازه وقتی "
" .کنارت نشست آروم شدي
چشمانم را بستم و حس کردم می خواهم غش کنم و وقتی لیزا کنارم نشست من آرام شدم ، چون او درد را
... از بین برده بود او. من را درمان کرده
.درست مانند شب تصادف

حالا همه چیز روشن شد. آن شب من نباید نجات پیدا می کردم. همه این را می گفتند . کی می دانست از
چه جراحت هایی رنج می بردم؟ خون ریزي داخلی. شکستگی استخوان. اینها مهم نبودند ، چون لیزا آنها را
ترمیم کرده بود، همانطور که همه چیز را درمان می کرد. به همین دلیل بود که وقتی بیدار شدم او نزدیک
.من بود

romangram.com | @romangram_com