#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_168

احتمالا به این دلیل هم بوده که وقتی به را او بیمارستان آوردند از او ، خود بی خود شده بود. بعد از آن .
شب او ، براي چند روز خیلی خسته بود و. این زمانی بود که افسردگی او شروع شد. این به نظر عکس
العمل عادي نسبت از به دست دادن خانواده اش می آمد ، ولی امکان داشت افسردگی اش دلایل بیشتري
.داشته باشد ، شاید درمان من هم یکی از دلایلش بوده
وقتی دوباره ذهنم را سر و سامان دادم ، حس کردم باید را او پیدا کنم . اگر او درمانم کرده ، در مورد این
که الان چه شکلی شده نمی توان چیزي گفت. جادو و احساسات به او هم مرتبط هستند و ، این هم شدیدا
.نشان دهنده ي جادوست
دارو تقریبا از سیستم بدنم خارج شده بود به و ، همین دلیل ، من در وجود او خزیدم. دیگر این کار برایم
آسان شده بود. موج شدیدي از احساسات با او من برخورد کرد. بدتر از زمانی که کابوس هاي او مرا در
.خود فرو می بردند. هیچ وقت این احساسات شدید از را طرف او دریافت نکرده بودم
او در اتاق زیر شیروانی کلیسایی کوچک نشسته بود و گریه می کرد. خودش هم دقیقا نمی دانست چرا گریه
می کند. خوشحال و رها بود از این که از خطر دور بودم و ، اینکه توانسته بود مرا درمان کند . اما همزمان ،
احساس ضعف می کرد ، هم ضعف بدنی و ، هم ضف ذهنی از او. درون می سوخت ، گویی بخشی از خودش
را گم کرده بود. نگران بود که من به خاطر استفاده از قدرت هایش از دستش ناراحت باشم از او. اینکه فردا

روز دیگري را در مدرسه بگذراند و ادعا کند دوست دارد با جمعیتی باشد که کار دیگري به جز خرج کردن
پول خانواده شان ندارندو با افرادي که معروف و زیبا نیستند خوش بگذراند،بیم داشت او. نمی خواست با
آرون براي رقص برود را او و در حالی که او می ستاید تماشا کند و حس کند که را او ، لمس می کند، در
.حالی که فقط یک رابطه ي دوستانه را داشتند
همه ي اینها نگرانی هایی عادي بودند، ولی با شدت او به ضربه می زدند ، سخت از تر مردم معمولی او. نمی
.توانست خودش با را آن مشکلات وفق دهد یا راه حلی براي آنها پیدا کند
" حالت خوبه ؟ "
به او بالا نگاه کرد و موهایی که به گونه ي خیسش چسبیده بودند را کنار زد. کریستین در چهارچوب درب
ورودي اتاق زیر شیروانی ایستاده بود. لیزا حتی صداي را او موقع بالا آمدن از پله ها نشنیده بود او. در غم
.و اندوه خود گم شده بود. جنبشی از عصبانیت و هوس در او جرقه زد
" .فورا گفت : " خوبم
.دماغش را بالا کشید و سعی کرد اشک هایش را پنهان کند ، نمی خواست کریستین ضعف را او ببیند
کریستین در حالی که به دیوار تکیه داده بود ، دست به سینه ایستاد و قیافه ي غیر قابل خواندنی به خود
" گرفت : " می خواي ... می خواي صحبت کنیم ؟

" ... لیزا به تندي خندید : " اوه ... الان می خواي صحبت کنی ؟ بعد از اینکه من چندین بار سعی کردم
" ... من این رو نمی خواستم ، این رز بود که "

romangram.com | @romangram_com