#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_165

.لبخندش محو شد ، یک جعبه ي کوچک با یک کاغذ کوچکتر به من داد
" ! این از پرنس ویکتوره "
در حالی که بسیار هیجان زده بودم از این که پرنس ویکتور چیزي به من داده ، یادداشت را خواندم. فقط
.چند خط بود که به سرعت با خودکار نوشته شده بود
، رز
من خیلی خوشحالم که آسیب زیادي ندیدي. در واقع ، این یک معجزه ست. تو زندگی سحر آمیزي داري و
.وازي لیزا خیلی خوش شانسه که رو تو داره
" ! در حالی که جعبه را باز می کردم ، گفتم : " نشون دهنده ي لطفشه

" ! و دیدم چه چیزي داخلش بود. " واو ! خیلی قشنگه
داخل جعبه گردن بند رزي بود که لیزا می خواست برایم بخرد ولی نمی توانست پول آن را پرداخت کند.
آن را بالا نگه داشتم و زنجیرش را دور دستم حلقه کردم رز تا پوشیده شده از الماس درخشان آزادانه
.آویزان شود
" ! به با یاد آوردن قیمت آن اشاره کردم : " این براي یک کادو زیادي گرونه
در واقع او این هدیه به رو افتخار عملکرد خوبت در اولین روز به عنوان یک نگهبان رسمی داده و تو او. "
" .لیزا رو موقع نگاه کردن به این گردنبند دیده
.واو ! " این تمام چیزي بود که می توانستم بگویم "
" ! فکر نکنم کارم رو اینقدر خوب انجام داده باشم که مستحق این کادو باشم "
" ! ولی من بر خلاف تو فکر می کنم "
در حالی که لبخند می زدم ، گردنبند را داخل جعبه برگرداندم و روي یک میز در این نزدیکی قرار دادم. "
" تو گفتی , کادوها , درسته ؟ یعنی بیشتر از یک کادو ؟

او بی درنگ خندید و صدایش مانند نوازشی در اطرافم پیچید. خدایا ، من عاشق صداي خنده هایش هستم!
" . " این از طرف منه
او یک کیف کوچک پهن به را من داد. متحیر و هیجان زده بازش کردم . برق لب بود ، همان مدلی که
.دوست داشتم. چند باري پیش او گله کرده بودم که برق لبم تمام شده ، ولی فکر نمی کردم اهمیتی بدهد
" !کی خریدیش ؟ من تمام مدت توي بازار دیدمت "
" ! رازهاي نگهبانها "
" این براي چیه ؟ براي اولین روزم ؟ "
" . به او سادگی گفت : " نه. چون فکر می کردم خوشحالت می کنه
" !بدون اینکه حتی فکر کنم به ، جلو خم شدم را او در آغوش کشیدم. " ممنونم
با توجه به سیخ نشستنش به ، طور واضح متوجه شدم متعجب شده است. آره ... خودم هم متعجب شده

romangram.com | @romangram_com