#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_164
نمی آوردم. حس گرما و سرما و بعد دوباره گرما. براي آزمایش ، سعی کردم انگشتان پاي سالمم را تکان
.دهم
" .اصلا آسیب ندیده ام "
" .او سرش را تکان داد . " نه. چون به طور جدي زخمی نشده بودي
صداي شکستن مچ پایم دوباره در گوشم پیچید. " مطمئنی ؟ من یادم میاد که ... که چطور خم شد. . نه
" .مچم باید شکسته باشه
.می خواستم بلند شوم تا نگاهی به مچ پایم بیاندازم
" .یا حداقل پیچ خورده "
" .او خم شد تا جلوي مرا بگیرد. " مواظب باش. مچ پات چیزي نشده ، هر چند تو یکم شک داري
با دقت زیادي لبه ي تخت نشستم به و پایین نگاه کردم. شلوار جینم بالا زده شده بود. مچ پایم کمی قرمز
.شده بود ، ولی هیچ کبودي یا نشانه هاي مهمی نداشتم
" .خدایا ! واقعا شانس آوردم. اگه آسیب می دید ، باید براي مدتی از تمرین ها عقب می افتادم "
او لبخند زنان روي صندلی اش برگشت. " می دونم. موقعی که می آوردمت اینجا هم همینو تکرار می کردي
" .! خیلی آشفته بودي
" تو ... تو منو آوردي اینجا ؟ "
" . بعد از این که نیمکت رو شکستیم و پاي رو تو آزاد کردیم "
پسر ! خیلی چیزها از را دست داده بودم. تنها چیزي که تصورش بهتر از تصور دیمیتري در حال حمل کردن
.من در بازوانش است ، تصور دیمیتري در حال حمل من در بازوانش بدون پیراهن است
.بعد حقیقت ماجرا به من ضربه زد
" !ناله کنان گفتم : " از پس یه نیمکت بر نیومدم
" چی ؟ "
من در تمام روز در حال محافظت کردن از لیزا بودم و شما پسرا گفتین کارم رو خوب انجام دادم . حالا "
سر از اینجا در آوردم یه و نیمکت این بلا رو سر من آورده ! ! آه می دونی این چقدر خجالت آوره؟ و همه
" ! ي اون پسرها هم دیدن
" .او گفت : " این که تقصیر تو نبود. هیچ کس نمی دونست اون نیمکت پوسیده ست به. نظر سالم می رسید
هنوز هم من باید مانند یک انسان احمق به پیاده رو می چسبیدم. بقیه نو ي آموزان وقتی برگردم کلی مرا "
" .مسخره می کنند
" ! لبانش عقب رفتند و لبخندي زد. " شاید کادو ها حالتو عوض کنن
" صاف تر نشستم. " کادو ؟ ها
romangram.com | @romangram_com