#آکادمی_خون_آشام_(جلد_اول)_پارت_123
" کردي به هر حال اون مجبور بودن رو تو ترك کنه وقتی که تو باید اغلب زندگیتو اینجا می گذروندي؟
" من دوست نداشتم با یک بحث منطقی گیج شودم. " داري میگی که من آدم دورویی هستم؟
من فقط می گم شاید تو نباید نسبت به اون این همه سخت بگیري. اون زن، دمپایر قابل احترامی هستش "
" . رو تو و در مسیري قرار داد که باید باشی
با غرغر گفتم: " اگه بیشتر بیاد دیدنم که نم کشمش. اما فکر می کنم حق تو با باشه. یک کمی. حدس می
" .زنم می تونست بدتر از اینا بشه. ممکن بود با یک .ح.ا.ف ش ه. خونی بزرگ شم
.دیمیتري به بالا نگاه کرد
" .من با یک دمپایر عادي بزرگ شدم. اونها به اون بدي هم که تو فکر می کنی نیستند "
" .اوه . " ناگهان احساس حماقت کردم . " منظوري نداشتم "
.عیبی نداره. " اون دوباره توجهش را روي دست من متمرکز کرد "
" پس تو اونجا خانواده اي داشتی که باهاشون بزرگ شدي؟ "
او سرش را تکان داد. " مادرم و دو خواهرهام. بعد از رفتنم به مدرسه دیگه اونها را ندیدم اما هنوز باهاشون
در تماسم، بیشتر وقت ها. خانواده ویژگی هاي مشترك زیادي داره و بین اعضاي اون عشق زیادي در
" .جریانه. مهم نیست چه چیزي در موردشون بشنوي
ناراحتی ام بازگشت. نگاهم به را پایین دوختم تا خیره شدن را او به پنهان کنم.نسبت به رابطه اي که من با
مادر نگهبان قابل احترامم داشتم، دیمیتري یک زندگی خانوادگی شاد با مادر بدنامش داشت. مسلما مادرش
.را بهتر از من می شناخت
" ... بله اما ... این سرنوشت نیست؟ مردهاي ِ موروي ِ زیادي اونجا براي ملاقات وجود ندارند. می دونی "
" .ماساژ دستهایش چرخشی بود. گفت : " بعضی وقت ها
.چیز خطرناکی در صدایش وجود داشت . چیزي که به من می گفت موضوع خوشایندي نیست
" ... من ... من متاسفم. نمی خواستم چیزهاي بدي به رو یادت بیارم "
تقریبا بعد از گذشت چند دقیقه گفت : " در واقع تو احتمالا فکرشم نمی کنی که این چیز بدي باشه. " یک
" لبخند روي لبهایش شکل گرفت. " تو پدرت رو نمی شناسی . میشناسی؟
سرم را تکان دادم. " نه. همه اون چیزي که من می دونم اینه که اون موهاي سرکش و آبی فام داشته. "
.دیمیتري نگاهش را بالا آورد و چشمانش من را جستجو کرد
: آره ، حتما همینطور بوده. " دوباره روي دست هاي من برگشت با و دقت گفت "
" .من پدر خودم رو می شناختم "
من منجمد شدم. " واقعا؟ بیشتر موروي ها نمی مونند – منظورم اینه که ، بعضی ها می مونند ، اما خودت
" ... می دونی اغلب اونا فقط
.خب اون ماردم رو دوست داشت. " دیمیتري کلمه دوست داشتن با را لفظ خوبی نگفت "
romangram.com | @romangram_com