#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_98
علی نزدیکم اومد دستمو محکم گرفت و قدم به قدم به سالن رفتیم.تابلوی ورودیشو خوندم:
_گالری عکسِ دقیقه ها...
با تعجب همراه علی داخل شدم که از دیدن همه ی دوستا و آشناهامون متعجب شدم.حواس کسی بهمون نبود،دیوارای سالن پر بودن از عکسایی که من گرفته بودم.با شوق وصف ناپذیری گفتم:
_علی...
_جونِ علی؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_تو فوق العاده ای!
دستمو کشید و به بیرون سالن بردم.وقتی به ماشین رسیدیم،درارو باز کرد و سوار شد،منم سوار شدم و گفتم:
_پس چرا اومدی؟چرا نموندیم؟
کلافه سرشو تکون داد:
_می خواستم یه کاری کنم جلو ملت نمی شد...
مهلت نداد و محکم بغلم کرد.چونشو روی شونه ام گذاشت و با صدای قشنگ و گیراش گفت:
_نمی دونی چقدر بابت داشتنت خوشحالم...
_علی...من...
ازم جدا شد و اشاره کرد چیزی نگم.از توی داشبورد دوربینِ عکاسی آشنایی بیرون آورد و دستم داد:
_باید می رسید دست صاحبش...
اشک توی چشمام جمع شد:
_این همونه که بابام داده بود...تو خریدیش؟
سرشو با لبخند تکون داد.
_راننده آژانسه هم کار تو بود؟مثله همون شماره ای که بهم پیام داده بود؟
دوباره سرشو تکون داد و این بار اضافه کرد:
_اگه دیدی یه جایی با مدرک تو آتلیه دقیقه ها باز شده،اونم کار منه...
romangram.com | @romangram_com