#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_97

با شوق نگاهش کردم،ادامه داد:

_بیا یه کاری کنیم نیلوفر ارسلانو ببینه...باور کن این پسر از این رو به اون رو شده‌..نمازش قضا نمیشه...شده یه مؤمن واقعی...

جدی جوابشو دادم:

_اون باید خودش،خودشو ثابت کنه...نیلوفر بهش بی علاقه نیست...این یعنی یه امتیاز مثبت!

ماشینو گوشه ای نگه داشت:

_خانم ِ محترم،بنده یک عدد شوهر ایده آل،یک ماه و خرده ایست که دارم هی ثابت می کنم دوست داشتنمو...قَبِلتُ؟

خندیدم و گفتم:

_فعلا منو برسون خونه...بعدا به اونجاهام می رسیم!

_خیلی بدجنسی یلدا...خیلی...

خندیدم:

_تازه کجاشو دیدی؟

چیزی نگفت و سکوت کرد.به اتفاقای این مدت فکر کردم،

به فرید که بدهیاشو داده بود و الان توی شرکت کوچیکی کار می کرد.

به که شیش و هشت می زد و مشکوک به بیماریِ عشق !

به مامان که خوشحال بود.به

به نیلوفر و ارسلان!

به ستاره که داشت مامان می شد.

به مادرِ علی که بعد از شنیدن خبر نشون کردنمون اومد سراغ علی و فرشته و داره سعی می کنه کمی جبران کنه و ظاهرا هیچوقت ماجرای اصلی جداییشو نخواهد فهمید و

به خودم و مَرد کنار دستم‌ که الان می تونستم اعتراف کنم که عاشقشم.

به خودم که اومدم دیدم ماشین از حرکت ایستاد.کمربند ایمنیشو باز کرد و گفت:

_پیاده شو یلدا...سوپرایز دارم در حدِ جون!

خندیدم و پیاده شدم.با تعجب به ازدحامِ جمعیت نگاه کردم،یه سالن بود که معمولا نمایشگاه یا گالری های هنری توش برگزار می شد.هنوز چادرِ مشکی ای که به خاطر زیارت پوشیده بودم سرم بود.


romangram.com | @romangram_com