#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_96
ظرف خرما رو توی دستم گرفتم و به زنی که از روبروم میومد تعارف کردم.برداشت و قبول باشه ای گفت.
لبخندی زدم و چادرمو مرتب کردم و به هرکی می دیدم خرما تعارف می کردم.
خرماها که تموم شدن،یه بار دیگه به امامزاده سلام دادم و از صحن کوچیکش بیرون رفتم.
توی ماشین نشستم و ظرفو روی ثندلی عقب گذاشتم.حرکت کرد و گفت:
_زیارت قبول باشه خانم...
لبخندی زدم:
_قبول حق ...از شماهم قبول باشه آقا...
_یه خبر خوب دارم برات!
_چی؟
لبخند خوشحالی زد:
_قراره واسه فرهاد از مغزاستخوانِ خواهرش پیوند کنن...
_یعنی خوب می شه؟
_آره اگه خدا بخواد ...
با خوشحالی گفتم:
_وای خدا رو شکر ...
خوشحالتر از من زمزمه کرد:
_ هزاران بار شکر ...
یکم از مسیرو که رفتیم،با یادآوری بابا گفتم:
_چه خوب که پیشنهاد دادی واسه سالگرد بابا هر کدوممون توی یه امامزاده خیرات بدیم...
_الانم یه پبشنهاد بدم؟
romangram.com | @romangram_com