#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_95
_دوست داشتن تو و حست به سیاوش،مثله حس من به سمانه بوده...بیا گذشته رو دور بریزیم...الان مهمه...مگه نه؟
با بهتی که برای هزارمین بار توی روز سراغم اومده بود گفتم:
_تو...از...کجا...
_نگین خانم بهتر بود خبرگذاری بزنه تا دفتر وکالت...
_یعنی...
دستمو کشید و بلندو کرد:
_می دونه که جونمو پات می دم...
از جام بلند شدم و روبروش وایسادم،دستشو سمت شالِ سبز رنگم آورد و درش آورد.اولش با بهت موهامو که هم اندازه ی موهایِ خودش بودن نگاه کرد و بعد از چند دقیقه صدای خنده اش بلند شد.از خنده هاش،حسای مثبت به قلبم سرازیر می شدن.کم کم منم خندم گرفت.
_چته علی؟
همون جور که دستمو سمت اتاقی می کشید گفت:
_بگو چت نیست... واللّه همه واسه زلف سیاه و پر از پیچ و تابِ زن و عشقشون شعر میگن من عاشق یه کچل شدم...
از نوع حرف زدنش خندم گرفت.جلوی اتاقی وایساد و درشو باز کرد،اتاق خالی بود.
_چرا هیچی توش نیست؟
_اتاق اضافس...بزاریمش برا دختر بابا؟
به آنی گونه هام آتیش گرفتن.این رویِ بی پرواشو کجا قایم کرده بود؟
دوباره خندش گرفت:
_عه چرا رنگ به رنگ میشی؟تازه می خواستم اتاق مامان بابایِ دخترِ بابا رو نشونت بدما...
جیغ کشیدم:
_علی!
***
romangram.com | @romangram_com