#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_94

_یه شب احمقانه تو یه مهمونی شرکت کردم...من پام به این جور هاباز نشده بود و اینم به اصرار یکی از هم دانشگاهیام بود...همون جا با خودم گفتم بزار واسه یه بارم شده تجربش کنم...مثله احمقا تا خرخره م*ش*ر*و*ب خوردم...از اون شب به بعد من،علی رادفر،کسی که نمازاش قضا نمی شدن شدم یه الکی و دائم المست...شرکتو بوسیدم و سپردمش به ارسلان...فرشته خودشو به در و دیوار می زد تا الکلو بزارم کنار...فرهاد باهام حرف می زد...عمو زد توی گوشم...ولی من خونم شده بود محل مهمونیا و‌ قمار زدنا...یه شب وقتی همه دست ازم کشیده بودن،وقتی توی جنوب شهر مست راه می رفتم و تلو تلو می خوردم،یه مرد مسن که چهره ش آدمِ خوب بودنو داد می زد،اومد سمتم و با دیدن حالم گفت برم خونه اش...اونقدری مست بودم که حال مخالفت نداشتم منو برد خونه اش...یه خونه ی باصفا...روی تخت گوشه ی حیاطش افتادم و بیهوش شدم...وقتی بیدار شدم هوا گرگ و میش بود...هوشیار بودم،بیدار که شدم مَردی رو دیدم که روی شونه هاش عبای قهوه ای رنگی انداخته بود و کنارِ حوض و گلایِ بنفشه داشت نماز می خوند...یاد پدرم افتادم...با زاری بلند شدم و رفتم کنار سجادش...کنارش روی زمین افتادم...داشت سلام نمازشو می داد...نمازش تموم که شد نگاهم کرد و لبخند زد..پر از غصه لب زدم ‌و گفتم دلم تنگه...دلم برای سجده رفتن،واسه خدا رو صدا زدن تنگه...بهم گفت هیچ وقت واسه برگشتن دیر نیست...گفت خدا منتظره ... همیشه ... همون سحر،توی همون خونه نمازمو خوندم و برگشتم...همون لحظه هم از مرد خداحافظی کردم و از خونه اش بیرون زدم...می خواستم برم خونه و از نو شروع کنم...توی تاریکیا که برگشتم سمت خونه،نفهمیدم آدرس خونه ی مرد کجا بود...فقط اسمشو که لحظه ی آخر ازش پرسیدم یادم مونده بود...بعد از اون هر چقدر دنبالش گشتم پیداش نکردم...اون مَرد،کسی که منو برگردوند به آغوش خدا ،سجاد نادری،پدرت بود...

بهت زده از آغوشش بیرون اومدم و نگاهش کردم:

_پدر من؟

سرشو به تایید تکون داد و دوباره منو توی آغوش کشید:

_آره...پدرت...جات اینجاست شما..اینو یادت بمونه...

تعجبم جاشو به لبخند کمرنگی داد:

_پس به خاطر همین باهام خوب رفتار می کردی؟

خنده ی آرومی کرد و گفت:

_راستشو بخوای اولاش آره...به خاطر ادای دِین همش می خواستم کمکت کنم،ولی از یه جایی به بعد دیدم دنیام شده یه دختر صد و شصت سانتیِ چشم و ابرو مشکی...

خندیدم و گفتم:

_پدرم همیشه خوب بود...همه ی خونوادشو توی بمب بارون دزفول از دست داده بود و خودشم جانباز شیمیایی بود...عاشق مادرم بود...وقتی برای کار میاد تهران عاشقش می شه و همینجا موندگار...اون یه مَرد بود یه مَرد...اون شبی هم که تو اومدی خونمون احتمالا یکی از روزایی بوده که مادربزرگم مریض بود و ما پیشش می موندیم...

یهو چیزی یادم اومد و سریع از بغلش بیرون اومدم:

_ببینم،همینارو به فرید گفتی که مخشو زدی؟

ابروهاشو بالا داد:

_تازه یکمم پیاز داغِ جنونشو زیاد کردم!داداشت خیلی گیر بود!

مشتی به بازوش کوبیدم:

_سوءاستفاده گر...

با خنده مشتمو توی دستش گرفت،مشتمو باز کرد و کف دستمو بوسید.همه ی تنم آتیش گرفت.یه حسِ نویِ دیگه.با لبخندی نگاهم کرد و گفت:

_وقتی می بینم از یه بـ ــوسه ی من این جوری گر می گیری،وقتی این قدر بکر و تازه ای،دلم غج می ره...

احساس کردم باید همه چیزو بهش بگم:

_علی...من...قبلا...

انگشت اشارشو به معنی سکوت روی لبم گذاشت و با اطمینان خاطر گفت:


romangram.com | @romangram_com