#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_93

_آشپزتم می شیم...

روی مبل و‌کنار هم نشستیم.لباشو با زبون تر کرد و شروع به حرف زدن کرد:

_بچگی خوب و خاطرات قشنگی دارم...فرشته که به دنیا اومد برعکس بچه های دیگه که حسودی می کنن من خوشحال بودم...بچگیمون پر از قشنگی بود...اما اولِ جوونیِ من و درست نوجونیِ فرشته،همه چیز خراب شد...یهو بابام از این رو به اون رو شد...سر هرچیز الکی ای بهونه می گرفت و سر مامان غر می زد...شبا دیر می یومد...ایرادای بنی اسرائیلی می گرفت و بداخلاقی می کرد...گذشت و دو سه ماه بعد،به خودمون اومدیم و دیدیم شدیم بچه ی طلاق!هضم بچه ی طلاق بودن واسه منی که تو آستانه ی هیجده سالگی بودم و فرشته که سیزده سالش بود،خیلی سخت بود...ما عادت کرده بودیم که مامان و بابا رو عاشق و معشوق ببینیم...پدرم یه کارمند ساده ی اداره آب بود و حقوق و وضع مالیمون متوسطِ متوسط بود.برعکس عموم که تو کار آزاد بود و مایه دار و عمم که همسر ثروتمندی داشت،ما بودیم و یه خونه ی جنوب شهر...مادرم هیچوقت اعتراضی نمی کرد،ولی بعد از اون چند ماه انگار که کم آورده باشه،گذاشت و رفت...طلاق...به همین راحتی....

نفس عمیقی کشید و دستاشو مشت کرد،من که نمی خواستم ناراحتیشو ببینم دستمو روی دستِ مشت شدش گذاشتم و گفتم:

_می خوای بقیشو نگی؟

دستمو گرفت و مشغولِ نوازشش شد:

_نه...بزار واسه یه بارم که شده خالی بشم...داشتم می گفتم...بعد از طلاق،پدرم مهریه ی مادرمو که یه زمین کوچیک اطراف تهران بود داد و خلاص....حضانت ما هم طبق توافق مادرم و پدرم به عهده پدرم گذاشته شد...اوایل من و فرشته فکر می کردیم ممکنه با ماهم بدرفتاری کنه،اما پدرم دوباره مثل چندماهِ پیش شده بود؛مهربون و فداکار...خیلی متعجب بودیم،ابلهانه پیش خودم فکر می کردم دوباره مامان بر می گرده،چند ماه بعد که ازدواج مجدد مادرمو از طریق تنها خاله ام فهمیدیم،شکستیم،هم من و فرشته و هم بابام...دیدم که چطور کمرش خم شد...چند باریم پا پیچش شدم که اصل قضیه ی طلاقو برام بگه اما نم پس نمی داد...تا اینکه چند ماه بعد،درست وقتی ترم اول دانشگاه بودم‌ و داشتم برمی گشتم خونه،فرشته بهم زنگ زد و با گریه و حالتی آشفته گفت بابا حالش بده و بیمارستانن...وقتی بالای سرش رسیدم همه چیو گفت...زیر اون همه دستگاه و بند و بساط پزشکی گفت تومور مغزی بدخیمی داشته و دکترا جوابش کرده بودن...گفت دلیل همه ی اون رفتارای بد این بوده مامان ازش متنفر شه و دل بکنه...گفت نمی خواسته مامان با دونستن این موضوع آب بشه...گفت و قسمم داد نذارم فرشته و مامان چیزی بفهمن...گفت و تو بغلم تموم کرد...

به اینجای حرفش که رسید قطره ی اشکی از چشم راستش پایین اومد،با دیدن اشکش،چشمای منم شروع به باریدن کردن.با تعجب نگاهم کرد و گفت:

_یلدا؟

اشکامو با دست پس زدم و با گریه گفتم:

_ الهی بمیرم...من طاقت ندارم اشک تو رو ببینم...

لبخند قشنگی زد و دستشو دور شونه هام حلقه کرد:

_مطمئنی فقط دوسم داری؟

متعجب نگاهش کردم که گفت:

_کلاغا که می گن عاشق این پسر خوشتیپ و جذاب شدی،هوم؟

خنده ی آرومی کردم:

_حالا بزار سر از زندگیت دربیارم،بعد...

سرشو به سرم تکیه داد و دوباره حرفاشو از سر گرفت:

_اون روز توی بیمارستان بدترین روز عمرمو تجربه کردم...یادته شبی که مادرت بیمارستان بود اومدم پیشت؟اون فقط به خاطر این بود می دونستم چی تو دلت می گذره‌...مادرم اونقدر دل چرکین شده بود که حتی سرخاک پدرمم نیومد...حالا این فرشته بود که از هممون بیشتر آسیب دید،درست وقتی و توی سنی که محتاج آغوش پدر و مادر بود،از هردوشون محروم شده بود...من سعی خودمو کردم تا براش هم پدر باشم،هم مادر و هم برادر...تا حدودی هم موفق بودم اما اون خلأ هیچ وقت پر نشد...چندبار با مامانم حرف زدم تا لااقل بیاد و به فرشته سر بزنه،اما اونم مشکلات خودشو داشت و همسرش دوست نداشت ما باهاشون ارتباطی داشته باشیم...با همه ی اینا آخرش بازم من موندم و فرشته...همزمان با درس خوندنم و رشته ی سختِ عمران،اونم دانشگاه دولتی،کار می کردم...از کارگری ساختمون بگیر،تا شاگرد بقالی شدن...من ته ته رویاهام،یه مهندسِ خوب شدن بود و خوشبخت کردن خواهرم...عمو هم کمکم می کرد اما من نمی خواستم زیر دِین کسی باشیم...همون روزا بود که فکر می کردم عاشق دختر همسایمون شدم...اسمش سمانه بود...فکر می کردم دوسش دارم اما با نامزدیش،با خراب شدن تصوراتم تصمیم گرفتم برای همیشه عاشقی رو بزارم کنار و فقط کار کنم...این شد که بعد از لیسانسم و معافیتم بخاطر سرپرست بودن،توی یه شرکت کوچیک کار پیدا کردم...کم کم تجربه کسب کردم و فوقمو هم گرفتم...همون روزام ارسلان لیسانس معماری گرفت و عمو براش شرکت زد...با پولی که پس اندازِ هفت سالم بود سی درصد سهامشو خریدم و شدم شریک...عمو هم به خاطر تجربم بهم اعتماد کرد و من شدم مدیرعامل...اون موقع بیست و پنج سالم بود...فرشته ترم دوم حسابداری بود و فرهاد شوهرش،پاشنه ی در خونمونو کنده بود!با ازدواج فرشته و دیدن خوشبختیش دیگه چیزی از خدا نمی خواستم...تا اینکه...

به این جای حرفاش که رسید مکث کرد و گفت:

_تا اینکه به خاک سیاه نشستم...

‌نفس عمیقی کشید و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com