#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_92
در آپارتمانشو باز کرد و به حالت پیشخدمتا کمی خم شد و دستشو سمت خونه گرفت:
_بفرمایید بانو!
خندیدم و وارد شدم.نگاهمو دور تا دور خونه چرخوندم.
یه خونه ی صد یاصد و بیست متریِ وسط شهر.
دیوارایی با کاغذ دیواریِ سفید که گلایِ قشنگِ آبی،فیروزه ای و طوسی داشت.
یه دست مبل راحتیِ سفید و کاناپه ی خاکستری رنگِ جلوی تلویزیون.
پرده هام حریر سفید بودن.
کف هم موکتِ طوسی با طرخ برجسته ی سفید بود.
یه فرش رنگارنگِ گرد هم وسط مبلا بود.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_اوم...خوش سلیقه ای!
دستشو پشت کمرم گذاشت و به سمت مبل هدایتم کرد.وقتی نشستم خودش به سمت آشپزخونه ی اپن که کابینتاش ام دی افِ سفید و طوسی بودن رفت و در همون حال گفت:
_از انتخاب کردن تو معلومه خوش سلیقه نیستم!
خندیدم و گفتم:
_خیلیم دلت بخواد...
_میخواد خانم میخواد!
لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم.نگاهش کردم که داشت توی کتریِ چای ساز آب می ریخت.دکمه ی روشن و زد و به سمتم برگشت که خیره خیره نگاهش می کردم.لپمو کشید و گفت:
_اون جوری نگاه نکن...من کدبانوییم واسه خودم...
دستمو روی لپم کشیدم و با خنده گفتم:
_در عوض من ته شاهکارم توی آشپزی ماکارونیه...این به اون در...
دستموکشید و به سمت مبلا بردم:
romangram.com | @romangram_com